#من_به_برلین_نمیروم_پارت_209

- بالاخره به دنیا اومدی؟ خدایا شکرت!

قلبم از حسی ناب لبریز می‌شود؛ حس خوب مادرشدن، حس اینکه من دیگر تنها نیستم. حس اینکه جنینی از بطن وجودم تغذیه کرده، بزرگ شده و حال، می‌توانم او را در آغوش بکشم. حتما خیلی نحیف و ناتوان است؛ چون من به نه‌ماه هم نرسیده بودم. یعنی چه شکلی است؟ شبیه من شده است یا علی‌اکبر؟ می‌شود چشم‌رنگی باشد؟ آخر من چشم‌رنگی دوست دارم. سفید است یا سبزه؟ تپل است یا لاغر؟ وای خدای من، این بچه را من کی می‌توانم ببینم؟!

اصلا توان ندارم حتی نیم‌خیز هم شوم. چرا کسی بالای سرم نیست؟ آهی می‌کشم. نکند باز تنها ماندم؟

- یعنی من رو نمی‌بینی؟

احساس می‌کنم از بلندی پرت شده‌ام، ته دلم خالی می‌شود. این... این صدای سام است؟ خدایا، باورم نمی‌شود! حتما خوابم.

سریع به سمت صدا برمی‌گردم. خودش است؛ با همان قد بلند و تیپ نسبتا لاغرش. چشم‌هایم تار می‌شوند. بغض به گلویم چنگ می‌زند. خدایا، من چه‌طور هشت‌سال بدون این خاکستری‌های ناب چشمانش، زنده ماندم؟ باورم نمی‌شود، خدایا! امکان ندارد؛ او؟ او سام من است یا بدل اوست؟

- گریه می‌کنی چرا؟

الآن است که از خوشی سکته کنم. بلند هق می‌زنم؛ اما می‌خندم. او برگشته است. او این‌جاست، کنار من؛ حضورش را با پوست و گوشتم حس می‌کنم. سام، سام من بازگشته است؟! او بعد از هشت‌سال برگشته است؟ آه سام عزیز، چه‌قدر دیر برگشتی! من پیر شدم، شکسته شدم، ذره‌ذره نابود شدم، نیامدی! همه‌ی دلخوشی‌ام تو بودی، چرا خوشیِ دلم را ناخوش کردی؟ چرا هیچ‌وقت دلت برایم تنگ نشد؟ به خدا قسم که هر کس آمد، نتوانست جای تو را برایم بگیرد. هیچ‌کس مانند تو، با تمام احساسش نگاهم نکرد، هیچ‌کس مانند تو، از بهر من فداکاری نکرد، هیچ‌کس من را عاشقانه و خالصانه دوست نداشت! هشت‌سال زندگی نکردم، هشت‌سال در تاریکی‌های نبودنت شکنجه شدم. جای خالی‌ات به وسعت تمام دریاها بود سام. چرا همه‌چیز خراب شد؟ برگرد و به من بگو؛ با مهر درونی‌ات نگاهم کن و بگو چرا نشد خوشبخت شویم؟ کاش می‌ماندی؛ اگر تو می‌ماندی، نه علی‌اکبری بود نه دماوندی. اگر می‌ماندی، من هرگز مزه‌ی تلخی را حس نمی‌کردم؛ شیرینی وجودت تمام تلخی‌هایم را از بین می‌بُرد. سام، آمده‌ای دستم را بگیری با خودت به آسمان ببری؟ نه، این کار را نکن، بعد از بیست و چهارسال زندگی تلخ، خدا درهای رحمتش را به رویم گشاده است. باورت می‌شود؟ مادر شده‌ام! من، الیسیمای لجباز تو، دائما سرتق و بی‌پروایت، مادر شده است. مادر کودکی که می‌گویند پسر است. تو او را دیده‌ای؟ قشنگ است؟ می‌خواهم اسمش را علیرضا بگذارم. علی‌اکبر این حق را به خودم داده است. راستی، علی‌اکبر را دیده‌ای؟ دیده‌ای چه‌قدر بزرگ شده است؟

برای خودش مردی شده است، حیف من را دوست ندارد. کاش می‌توانستی به خدا بگویی کمی دلش را به رحم بیاورد. می‌دانم از آن بالا نظاره‌گر همه‌چیز بوده‌ای، می‌دانم. حاجی و مادر را چه‌طور؟ آن‌ها را هم دیدی؟ حاجی خیلی به من لطف کرد؛ اما هیچ‌وقت جای تو را برایم نگرفت. مادر هم همین‌طور. این خانواده، الیسیمای بدبخت آواره‌ات را جمع کردند! اگر آن‌ها نبودند، یا جسدم را لای آشغال‌ها می‌یافتی یا من را در حال تکدی‌گری در یکی از پیاده‌روهای تهران می‌دیدی. تا آخر عمر به آن‌ها مدیونم سام. سام؟ خدا شاهد است دلم می‌خواهد ساعت‌ها، همین‌طور صامت نگاهت کنم و اسمت را پر از احساس صدا کنم. دلم می‌خواهد مدام معذرت بخواهم؛ بگویم من را ببخش، التماست کنم تا کمی از بدی‌هایم را ببخشی. سام، تو مهربان‌تر از این حرف‌هایی. بعید می‌دانم من را نبخشی!

همه‌ی این حرف‌ها را سعی می‌کنم از راه ارتباط چشم‌هایمان به او بفهمانم. نمی‌دانم می‌فهمد یا نه؟ تاب نمی‌آوردم اگر همه‌ی این حرف‌ها را به او می‌گفتم، بغض همین حالا هم دارد خفه‌ام می‌کند. کلی با او حرف دارم؛ اما چه می‌شود کرد؟ هراس دارم هر لحظه برود. آب دهانم را قورت می‌دهم شاید مثمر‌الثمر واقع گردد.

با لرز آشکارای اندرون صدایم می‌گویم:

- بالاخره...برگشتی سام؟

به رویم لبخند می‌زند. جلوتر می‌آید. عطرش را با تمام وجود می‌بلعم. چرا دست‌هایم بالا نمی‌آیند تا او را در آغوش بکشم؟ دست‌هایم، خواهش می‌کنم بالا بیایید؛ می‌خواهم او را در آغوش بکشم. ممکن است برود، من دیگر کی می‌توانم او را ببینم؟

سام چشمان براق خاکستری‌اش را به نگاهم می‌دوزد. چشمانش زیادی روشنند، از مادرشدنم خوشحال است؟ گریه می‌کنم؛ مانند مادری شانزده‌ساله. هق‌هق می‌کنم؛ مانند یک نوجوان شانزده‌ساله. لب‌هایش را از هم فاصله می‌دهد و صدایش، هوش از سرم می‌برد. چه‌قدر لطیف است؛ به مانند جویبارها و شاید حریر نازک نوازش دست مادری که هرگز آن را نفهمیدم.

romangram.com | @romangram_com