#من_به_برلین_نمیروم_پارت_208
-ساناز بدو! حال بیمار دکتر ارشادی خوب نیس...پیجش کن!
ساناز سریع گوشیاش را در جیبش میگذارد و مشغول پیجکردن دکترارشادی میشود. دماوند کلافه میشود و بدون سازش، با تحکم، میگوید:
- ساناز؟ بیماری به اسم " الیسیما سپهری" آوردن اخیراً؟
ساناز چشمغرهای میرود و میگوید:
- الآن سرم شلوغه، میبینی که!
دماوند ابروهایش را در هم میپیچاند و نگاه عاقل اندر سفیهانهای به او میاندازد. ساناز هم تخس، کم نمیآورد و به چشمان دماوند زل میزند. دماوند کلافه میشود و کلافه از قر و غمزههای ساناز، میگوید:
- میگی یا نه؟
ساناز ایشی میگوید و در سیستم چک میکند. مکثی میکند و میگوید:
- آره ثبت شده...همین بیمار دکترارشادیه!
چشمان دماوند گشاد میشوند و هراسان به دنبال کسب اطلاعات بیشتر، دسک را دور میزند و بیتوجه به سر و صداهای ساناز، به اسم الیسیما و علت آوردن او نگاه میکند؛ خون در رگهایش منجمد میشود.
***
الیسیما:
چشمهایم را باز میکنم. بار اول هیچچیز نمیبینم. پلک روی هم میگذارم. دوباره، به آرامی چَشم باز میکنم. بدنم کرخت است و اصلا توان حرکت دستهایم را هم ندارم. گنگوارانه به اطرافم نگاه میکنم. نمیتوانم چیزی را به یاد بیاورم. انگار تازه به دنیا آمدهام. کمکم به یاد میآورم. جیغزدنم و پرتشدنم از سه پله! من بچه داشتم، من حامله بودم. به سختی نگاهم را به روی شکمم میچرخانم. دیگر مانند آن موقع، خیلی برآمده نیست. لبخند پررنگی میزنم و آرام زمزمه میکنم:
romangram.com | @romangram_com