#من_به_برلین_نمیروم_پارت_207

- جناب مرکل، شیفتتون تموم نشده؛ درسته؟

دماوند روپوشش را چنگ می‌زند و می‌گوید:

- رست تایمم هم باید به شما جواب پس بدم؟ من پرستار نیستم، در حدود وظایف خودتون فعالیت کنین! شب خوش.

و می‌رود. رها و ساناز ترسان و هراسان به یکدیگر نگاه می‌کنند. دکتر جوان خوش‌مشرب، بدجوری اعصاب شریعتی را به هم ریخته بود. شریعتی با حرص رو به آن‌ها می‌غرد:

- برای دوتاتون توبیخی رد می‌کنم!

و با قدم‌های محکم که انعکاس صدایش در سالن ساکت پخش می‌شود، می‌رود. چه کسی فهمید که این شریعتی، همان دختر آفریقایی است که سال‌ها پیش، علی‌اکبر در شهربازی قصد زدن مخ او را داشت؟ چه کسی فهمید این شریعتی، دختر شریعتی، معلم زیست علی‌اکبر بوده که به عهد خودش وفا کرد و برایش نمره‌اش را دستکاری کرد؟ خاطره‌ای که نسترن شریعتی، هدنرس کنونی، از آن متنفر بود. چه‌قدر برای این کار، سال‌ها بعد خودش را سرزنش کرد. آن پسر چشم‌مشکی دیوانه، ارزشش را داشت؟

دماوند خسته و کلافه، در حالیکه روپوشش را بار دگر به تن می‌زند، از سالن عبور می‌کند که با دیدن علی‌اکبر و طیبه‌خانم، برق سه‌فاز به او وصل می‌شود. چشمان خمار از خستگی‌اش باز می‌شوند. علی‌اکبر را گذرا نگاهی می‌کند و بعد به طیبه‌خانم نگاه می‌کند. طیبه‌خانم؛ زن‌دایی که همیشه با او خوب رفتار کرد و فقط یکبار، وقتی او و علی‌اکبر ده‌سالشان بود، دو سیلی جانانه نثار هردویشان کرد. آن هم به‌خاطر رفتار زشت خودشان که دم خانه‌ی مردم می‌رفتند و زنگ می‌زدند و فرار می‌کردند. وقتی در محله لو رفت که این مزاحم‌ها این دونفر هستند، طیبه‌خانم آن‌ها را از ناز شست خود بهره‌مند ساخت. چه‌قدر دماوند آن روز از طیبه‌خانم متنفر شد! طیبه برایش سال‌ها مادری کرده بود. وقت‌هایی که سمیه سرکار بود، طیبه از او مراقبت می‌کرد تا سمیه برگردد. همیشه‌ی خدا هم که با علی‌اکبر طبقه‌ی پایین تلپ بودند. علی‌اکبری که همیشه در حد یک برادر او را دوست داشت؛ اما نه فراتر و شاید برادر هم کمتر، در حد یک دوست. دماوند آن سال‌ها هیچ‌کس را دوست نداشت، الا مادرش؛ مادری که به مرور زمان هم او را فراموش کرد.

با رفتنش به برلین، همه را به دست فراموشی سپرد. هفت‌سال بی آن‌ها زندگی کرد؛ بی آن‌هایی که هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد رهایشان کند.

هفت‌سال با پدرش در برلین از هجده‌سال زندگی در بالین خانواده طاهری سبقت گرفت. نمی‌توانست انکار کند که در آن سال‌ها چه‌قدر خوشبختی را حس کرد؛ اما همیشه حس می‌کرد که ذاتش به ذات آن‌ها نمی‌خورد. آن چیزهایی که او می‌خواست، در کنار خانواده طاهری نداشت. همه‌ی آن چیزها را پدرش، البرز، برایش مهیا کرد. البرز فقط هفت‌سال بود؛ اما هفت‌سال به قدر هجده‌سال!

چشم برمی‌دارد و به سمت اتاقش می‌رود. فکری مدام از ذهنش می‌گذرد و مغزش را به تلاشی می‌برد. مدام به این فکر می‌کند که برای چه آمده‌اند؟ یعنی چه کسی مریض این بیمارستان شده است؟ کنجکاوی آن‌قدر به او فشار می‌آورد که نمی‌تواند بیشتر از آن صبر کند. فنجان چای و فلاسک را بر میز می‌گذارد و از اتاقش خارج می‌شود. به سمت اطلاعات برمی‌گردد و با دیدن ساناز بغ‌کرده، پوفی می‌کشد و می‌گوید:

- ساناز؟ ساناز می‌تونی ببینی آخرین بیمارها کیَن؟

ساناز با حرص نگاهش می‌کند و با غیظ می‌گوید:

- نخیر!

دماوند کلافه دست در موهایش می‌کشد. اصلا و ابدا حوصله‌ی ناز این دختر را کشیدن ندارد. کنجکاوی آن‌قدر به او فشار وارد می‌کند که حاضر می‌شود کمی روی غرورش پا بگذارد.پس از کلنجاررفتن با خودش، لب می‌گشاید تا حرفی بزند که صدای هراسان یکی از پرستاران، حرف را پشت لب‌هایش نگه می‌دارد:

romangram.com | @romangram_com