#من_به_برلین_نمیروم_پارت_206
رها لبخند کوتاهی میزند و رو به سمت سانازی که تا انتها سرش را در گوشیاش کرده است، میکند و میگوید:
- سانازخانم؟ ول کن اون لعنتی رو!
ساناز در حالیکه تندتند چیزی را تایپ میکند با خنده میگوید:
- شما که نمیدونین چی نوشته این نکبت.
دماوند با خنده میگوید:
- نمیشه نوشتهی این نکبت رو بگی ما هم بخندیم؟
ساناز سرش را بلند میکند. با شیطنت میخندد و لب باز میکند تا جوکی را که حمیرا، خواهرش فرستاده بود بخواند که صدای عصبی خانم شریعتی آنها را از جا میپراند:
- سر پستتون دورهمی گرفتین؟
خنده روی لبهای همهشان میخشکد. دماوند بیخیال میچرخد و به پشت سرش نگاه میکند. رها و ساناز سکته ناقصی میزنند. ساناز سریع گوشی را پشت سرش پنهان میکند و رها سعی میکند با مکیدن لبش، رژی را که نیمساعت پیش با دیدن دکتر جوان زده بود، پاک کند. خانم شریعتی با عصبانیت اخم میرغضبی میکند و میگوید:
- چیه؟ ادامه میدادید.
دماوند یک تای ابرویش را بالا میدهد و با بیخیالی میگوید:
- شما هم جوک دوست دارین خانم هدنرس؟(headnurse)
شریعتی، در دلش یک دست مبارزه تنبهتن با دماوند به راه میاندازد و او را تا جان دارد، مشت میزند. چهقدر از این دکتر عیاش متنفر بود. همین دکتر یکتنه، نظم بیمارستان را به هم میزد و پرستاران را به حرف میگرفت. اخمش را تشدید میکند و جدی میگوید:
romangram.com | @romangram_com