#من_به_برلین_نمیروم_پارت_204
- مامان؟
مادر به سمتش میچرخد. چشمان طیبهخانم سرخ شدهاند، ناراحتی از چشمانش لبریز است. وقتی مادر ببازد، امیدی برای او میماند مگر؟ به سختی لبهای خشکش را از هم فاصله میدهد و میگوید:
- جان مامان؟
- حکمتش چیه؟
طیبهبانو با اینکه خودش هم امیدی ندارد، در برابر علیاکبر میگوید:
- توکل کن به خدا.
علیاکبر زمزمه میکند:
- توکل! خدایا خودت کمک کن.
***
دماوند خسته روپوش سفیدش را از تن میکند و رو به ساناز، پرستار تازهوارد میگوید:
- به چی میخندی شیطون؟ بگو ما هم بخندیم!
ساناز چشمان خندانش را به دماوند میدوزد و با خنده میگوید:
- واسه سن شما خوب نیست دکتر.
romangram.com | @romangram_com