#من_به_برلین_نمیروم_پارت_203
- حالت خوب نیست؟ جاییت درد میکنه؟
سرم را تندتند تکان میدهم:
- نه نه...فقط حال روحیم خوب نیست. خسته شدم تو خونه!
مادر منطقی میگوید:
- نه. زن حامله، اونم هشتماهه، تنها نمیره بیرون!
-خب چی کار کنم؟ یه سر میرم و برمیگردم...خسته شدم بهخدا.
مادر شیرآب را باز میکند و ادامه میدهد:
- میگم علیاکبر بیاد ببرتت یه دوری باهات بزنه حالت جا بیاد؛ ولی تنهایی نه!
کلافه و خسته از جا بلند میشوم. غروب جمعه است و دلگیرم. دمپاییهای مشکی حاجی را به پا میکنم. به من زیادی بزرگند و همیشه زمین میخورم؛ اما هر بار اصرار خاصی دارم که آنها را بپوشم. بافت موهایم را باز میکنم و انبوه موهایم شانهها و کمرم را در بر میگیرند. مادر میگوید چندماه دیگر باید آنها را کوتاه کنم؛ اگر بخواهم بچه را شیر دهم اذیتم میکنند. وقتی به بچهداری فکر میکنم، وجودم لبریز از حس خوشحالی میشود. من میدانم مادر خوبی میشوم؛ یعنی تلاشم بر همین است.
در همان حین که به بچهای که جنسیتش پسر شده است فکر میکنم، دمپایی گشاد به پایم گیر میکند و فقط سه پلهای را میبینم که از آنها پایین میافتم و درد شدید. جیغ میزنم:
-مامـان!
***
سناتور:
علیاکبر موهایش را بار دگر چنگ میزند. حکمت این اتفاق شوم چه میتواند باشد؟ رو به مادرش که چشمش به دیوارهای بیمارستان خشک شده است میکند و با حال خرابش میگوید:
romangram.com | @romangram_com