#من_به_برلین_نمیروم_پارت_202
به خانه که میرسم، به گوشهی حیاط میدوم. اوق میزنم. حالم از آن بازی به هم میخورد. مگر میشود هوویم را ببینم و حسی نداشته باشم؟ مگر میشود عشق همسرم را ببینم و گریهام نگیرد؟ میشود؟ گریه میکنم، هق میزنم، به زندگی لجن خودم اوق میزنم. شلنگ را برمیدارم، آب را باز میکنم و چادر را از سرم میکشم. شلنگ را بالای سرم میگیرم و آبی که سرد شده بود، صورت گرگرفتهی عرقکردهام را میشوید. هق میزنم و تلاش میکنم بغضم را با هر هق بیرون بفرستم. از عمق وجودم گریه میکنم. از همه دلخورم، حتی دماوندی که حاضر شد من را در هم بشکاند تا علیاکبر را بد جلوه دهد! کم میآورم و روی زمین سقوط میکنم. شلنگ از دستم میافتد. زیر آفتاب سوزان بعدظهر، یخ میزنم.
فقط صدای هراسان مادر را به یاد دارم:
- یا خدا...الی؟
***
«میدونی کی سام رو کشت؟ تو! میدونی کی باعث مرگش شد؟ تو! میدونی کی زندگیش رو زهرمار کرد؟ تو! میدونی کی داغ محبت به دلش گذاشت؟ تو! میدونی سام چی میخواست؟ شیرین!»
جواب این یکی، فرق میکرد. دستی به پیشانیام میکشم. سرم درد میکند. ماه هشتمم است و سنگین شدهام. دیگر نمیتوانم حتی تکان بخورم. همه دور و برم میچرخند و هر چه بخواهم فیالفور برایم مهیا میکنند. این هفته، مدام حالم به هم میخورد. فکر سام زیادی در سرم میچرخد. نمیدانم حکمتش چیست؛ هر چه هست، اصلا از این شرایط راضی نیستم. کلمه ی "قاتل" بر جانم سنگینی میکند.
رو به مادر که در حال شامپختن است میگویم:
- مامان؟
بدون آنکه به سمتم برگردد، پاسخ میدهد:
- جانم؟
انگشتهایم را در هم پیچاندم و مانند کودکان چهارساله که اجازه مادرشان را میخواستند، سر به زیر انداخته و با صدای آرامی گفتم:
- اجازه هست برم بیرون؟ حالم اصلا خوب نیست.
برمیگردد. صافی را که در آن برنج آبکش میکرد، کنار میگذارد و میگوید:
romangram.com | @romangram_com