#من_به_برلین_نمیروم_پارت_201
- یه خواستنی نشونت بدم اونورش ناپیدا سگ عوضی تا بفهمی چشمداشتن به ناموس مردم یعنی چی!
کودکم آرام صدایم میزند. در این آشفتهبازار که جو متشنج است و هر کس دیگری را به چالش میکشد و تحقیر میکند، او پرمهر من را صدا میکند. شاید وقتش است تا من لب بگشایم و حقیقت را بگویم. جلوی دماوند بهجنونرسیده و علیاکبر آمپربالازده میروم و در برابر نگاه آبی نافذ یاسمن، تمام جان و شجاعتم را جمع میکنم و میگویم:
- بسه...من...
آخرین قطرههای جان نیمهجانم را هم جمع میکنم و ادامه میدهم:
- همه چی رو می دونستم.
گشادشدن آنی چشمان دماوند و یاسمن را میبینم و نگاه تهی علیاکبر را. کودکم لبخند میزند؛ خوشحال است که به رقیب مادرش و رقیب پدرش فهماندهام وسعت شعور و انسانیت علیاکبر غیرقابل درک است. چادرم را جلوتر میکشم و میگویم:
- کسی که زندگیش حفره نداره رو با پاپوشساختن نمیشه زمین زد.
و میخواهم بروم که علیاکبر جلو میآید و بازویم را میگیرد. نمیدانم چرا نمیتوانم هیچچیز از چشمانش بفهمم؛ اما تفاوت برق نگاهش را میتوانم حس کنم. آرام میگوید:
- صبر کن برات ماشین بگیرم.
نا ندارم لبخند بزنم، خستهام، فقط میگویم:
- ماشین همین گوشه منتظرمه. خداحافظ.
به آن سمت خیابان میروم. چادرم اینبار به بوتهها گیر نمیکند. در ماشین را باز میکنم و روی صندلی از حال میروم. تنها به آژانسی که منتظرم مانده است آدرس دوبارهی خانه را میدهم و چشمانم را روی هم میگذارم. باد خنک کولر ماشین از پشت پلکهای بستهام، صورتم را نوازش میدهد.
دوسال بعد از تنفر علیاکبر از من، آمد و گفت که زن میگیرد. گفت که رضایت دهم. رضایت دادم و روحم را کشتم. آنقدر دوستش داشتم که به پاس نامردی خودم و تمام محبتهایش، رضایت دادم که هر وقت خواست زن بگیرد. او قلبی را که پر از دختران شده بود برای من خالی کرد. او زندگی پر از شیطنت نوجوانیاش را بهخاطر ورود من خط زد و من با بیمهری تمام از او تشکر کردم. حس کردم حق دیگر دختری است که به این قلب پاک قدم بگذارد. خیلی وقت است منتظر این بود رقیبم را ببینم و دیدم. چشمآبی دلربا را دیدم. از همان مدلهایی است که به درد علیاکبر میخورد؛ مهربان، محجوب، خانم!
کاش کمی بیشتر دربارهی یاسمن میدانستم. دلم میخواست بنشینم و دربارهاش فکر کنم و با خودم قیاسش کنم. ببینم چهقدر برای علیاکبر مهر و محبت خرج کرده است تا چنین رامش کند.
romangram.com | @romangram_com