#من_به_برلین_نمیروم_پارت_200


دماوند میان کلاممان می‌پرد:

- توی یه جهنم‌دره موندن رقابت می‌خواد الیسیما؟

چشم‌هایم را می‌فشارم و بدون آنکه نگاهش کنم، می‌گویم:

- نمی‌خوام چیزی بشنوم..

دماوند حرصی می‌شود. بلند داد می‌کشد:

- نخیر...بایدم بشنوی...باید بشنوی تا بدونی، اینی که روبروته، اینی که هشت‌ساله پاسوزش شدی، هوو سرت آورده...می‌فهمی؟ قسم به پاکیش خوردی، گفتی پا کج نمی‌ذاره؛ ولی گذاشته..چشات رو وا کن ببین...وقتی توی اوهامات خودت غرق بودی، ایشون توی محضر بوده.

علی‌اکبر بالاخره داد می‌کشد. در این دوئل فریاد، هیچ‌کدامشان کم نمی‌آورند:

- خفه میشی یا خفه‌ات کنم؟

صدای نسبتا بلند یاسمن هم در می‌آید:

- بذار بگه...بذار بگه بهش که نمی‌خوایش.

دماوند خشمگین و با چشمان سرخش بر سرم داد می‌کشد:

- بیدار شو الیسیما...بفهم که علی‌اکبر، معصوم گـ ـناه‌نکرده نیست...بفهم تنها کسی که توی این دنیا می‌خوادت منم!

رگ علی‌اکبر بدجوری بیرون می‌زند. نکند پاره شود؟ یاسمن را کنار می‌زند و در حین جلوآمدن صدایش را روی سرش می‌اندازد:


romangram.com | @romangram_com