#من_به_برلین_نمیروم_پارت_199
خلوت است؛ هیچکس در خیابان نیست. راستهی بازارچههاست و در دو بعدظهر پرنده هم پر نمیزند. اصلا نمیفهمم این عکاسی که به نظر یک کارگاه هنری است در اینجا چه میکند؟
علیاکبر هر لحظه سرخ و سرختر میشود. از گرمی طاقتفرسای هواست یا حرصخوردنش؟ تیز نگاهش میکند و میگوید:
- پات رو کفش من کردی به خیال خودت چی عایدت میشه؟ فکر کردی من توام که زندگیم پر باشه از هزارتا سوراخ سنبه؟ نه جناب، اگه بازی به راه انداختی، بدون قانونا و تبصرههاش رو بلد نیستی!
نکند تارهای صوتی دماوند پاره شوند؟ داد میزند و من از هر فرکانس فریادش، نفرت و خشم را حس میکنم:
- آره تو و امثال تو خوب بلدن واسه خودشون تبصره بیارن بیگـ ـناه شن!
علیاکبر میخواهد برود و یقهاش را بگیرد که یاسمن روبروی علیاکبر میایستد و میگوید:
- بسه علیـاکبر...تمومش کن..به اون دختر بگو بره، بهش بگو اصل قضیه چیه تا بره..بذار بدونه من و تو...
دیگر سکوت بس است. به خاطر کودکم هم شده است، خفه نمیشوم. صدایم را از حنجرهام بیرون میفرستم و میگویم:
- اگه قرار به رفتن باشه، اونی که باید بره تویی...
یاسمن با تمسخر به سمت من برمیگردد. علیاکبر بالاخره به من نگاه میکند. نگاهش خالی از هر حسی است، فقط کمی با نگرانی روی شکمم که زیر چادر پنهان شده است، زوم میکند. کمی دست و پایم را گم میکنم؛ مبادا من و کودکم را در برابر معشوقهاش ضایع کند؟ کاش این رقابت دونفرهی زنانه را به خودمان بسپارد. دماوند هم معترض به سمت من میچرخد. او بیشتر از همه خواهان رفتن من از زندگی علیاکبر است؛ حتما با این حرفم، خودش و خواستهاش را در خطر دیده است.
یاسمن لبخندی صرفا جهت نشاندادن قدرتش و حرص من میزند و میگوید:
- جانم؟ من؟ بر چه اساسی اونی که باید بره منم؟!
ابروهایم را در هم میپیچانم و میگویم:
- بر اساس شناسنامهی علیاکبر! بر اساس اسمی که توی صفحه سومشه و اسم جدیدی که قراره بیاد لیست فرزندش!
romangram.com | @romangram_com