#من_به_برلین_نمیروم_پارت_198


- چیه؟ نمی‌خواستی فعلا فعلاها گندکاری‌هات مشخص شه؟

علی‌اکبر می‌چرخد. با دیدن دماوند، به یکباره گوله‌ی آتش می‌شود. نفرت از چشمانش غلیان می‌کند.

به سمتش می‌آید و جلوی پای دماوند تف می‌اندازد. فکش منقبض شده است. نکند سکته کند؟ پوزخند می‌زند و می‌گوید:

- تف به اون بی رگ و ریشه‌ای که ناموس‌دزد باشه!

دماوند از پشت سرم، درست کنار گوشم، با حرص می‌غرد:

- این‌جا دادگاه توئه نه من! پای من رو وسط نکش..بی رگ و ریشه هم خودتی و هفت جد و آبادت مرتیکه..

علی‌اکبر می‌خواهد جلوتر بیاید و به او مشت بزند که یاسمن هراسان، اما با لطافت بازویش را می‌گیرد. چشمانش را به علی‌اکبر می‌دوزد و با صدای آرام و محجوبش می‌گوید:

- علی اکبر!

همین؛ همین را می‌گوید و علی‌اکبر پیشروی نمی‌کند. می‌بینی کودکم؟ افسار پدرت در دست یاسمن‌بانوست. با خودم فکر می‌کنم اگر یاسمن از او بخواهد من را کنار بزند، آیا حاضرست؟ آیا حاضرست من و تو را بفروشد به این چشم‌آبی محجوب؟ می‌بینی مادرت چه‌قدر ضعیف است؟ می‌بینی گوشه‌ای ایستاده و نظاره‌گر است؟ کودکم، اگر علی‌اکبر پدر تو نبود، به جان چهارماهت قسم که ذره‌ای از او دفاع نمی‌کردم. اصلا خودم بدتر از دماوند کمر می‌بستم کوچکش کنم؛ اما عزیزم، من به‌خاطر تو خودم را هم کنار می‌زنم، چه رسد به دل ساده‌ام. تو بخواهی دماوند که سهل است، همه‌ی دنیا را فراموش می‌کنم! نبین قشنگ‌تر از شقایق‌ها، نبین فرشته‌ی کوچکم، شاهد این ماجرا نباش. رام‌شدن پدرت را نبین، نگاه پرمهر و عشق خودش و عشقش را نبین، بی‌توجهی پدرت به من را هم نبین، دماوند را هم، او و چشمان قهوه‌ای مهربانش را نبین، هیچ‌چیز را نبین. تو که مانند من قوی نشده‌ای، به‌خدا قسم که ببینی جگرت می‌سوزد. های های برای مادر یکه و تنهایت گریه می‌کنی؛ مادری که همیشه بازیچه بوده است، نبین!

علی‌اکبر با حرص می‌گوید:

- هیچی نگو یاس..تف به من و غیرت من که از همه جا بی‌خبر، باید بیام ببینم این نقشه‌ی تو با اون عوضی بوده...هیچی نگو، بذار کم‌کم خودم رو قانع کنم که تو با همچین آدمی اصلا دمخور شدی..

دماوند با تمسخر بلند می‌گوید:

- چیه؟ ها؟ نمی‌دونی چه‌طور الیسیما رو توجیه کنی بحث رو می‌پیچونی به من؟ خب بگو من چی ندارم که تو داری ها؟ می‌خوای چی رو ثابت کنی با دری وری بستن به من؟


romangram.com | @romangram_com