#من_به_برلین_نمیروم_پارت_197

علی‌اکبر را می بینم. از کنار ماشین یاسمن می‌گذرد و جلو می‌آید و با دیدن یاسمن نالان صدایش می‌زند:

- یاس!

دماوند از پشت سرم با حرص زمزمه می‌کند:

- سرت توی ل*ا*س! مرتیکه چه‌طور صداش می‌زنه!

حواس من پرت می‌شود به اینکه کِی علی‌اکبر من را پر احساس صدا کرد؟ کی این‌چنین پُرعشق به چشمانم زل زد؟ هشت‌سال پیش؛ وقتی هنوز نفهمیده بود دختر نیستم، وقتی هنوز هم عاشقانه و بی‌شیله پیله دوستم داشت. آری، همان موقع‌ها بود.

یاسمن به سمت علی‌اکبر می‌چرخد. از دیدنش غافلگیر نمی‌شود؛ مثل اینکه خودش علی‌اکبر را خبر کرده است:

- جان؟

جان! خودت چندبار در پاسخ الی‌گفتن‌های او جان گفتی؟ خودم را توجیه می‌کنم

"او من را پراحساس صدا نکرد"

علی‌اکبر بی‌حواس به ما و اطراف، فقط به یاسمن نگاه می‌کند:

- بهت گفته بودم...

یاسمن کلافه می‌گوید:

- گفته بودی عزیز من! منم بهت گفتم میرم..حالا هم اومدم..

صدای دماوند بالاخره در می‌آید:

romangram.com | @romangram_com