#من_به_برلین_نمیروم_پارت_196


دماوند: چیه؟ ماتت برده چرا؟

چشم آبی مخوف، رقیب نامرد من، لبخند دلنشینی می‌زند:

- سلام الی‌خانم.

لبخند دلنشین از کجا بیاورم؟ اصلا نا دارم لبخند بزنم؟ مگر چیزی هست که لبخند به لبانم بیاورد؟

دماوند رهایم نمی‌کند. امروز می‌خواهد من را نابود کند. مطمئن باشم دوستم دارد؟

دماوند: دقیق نگاهش کن..نسخه‌ی صیغه‌ایِ خودته!

ابروهای چشم‌آبی که اشتباه نکرده باشم نامش یاسمن بود، در هم می‌رود. شاید او هم مانند من از لفظ "صیغه‌ای" خوشش نیامده است. خودم را جمع و جور می‌کنم، باید از خودم و علی‌اکبری که نیست، دفاع کنم:

- خب؟چرا اومدی این‌جا؟ می‌خواستی بدونی زنشم؟

یاسمن پوزخند می‌زند:

- از اولشم می‌دونستم زن اولشی، تو نمی دو...

میان کلامش می‌روم. این‌بار برگ برنده دست من افتاده است. نباید جلویش کم بیاورم:

- خب؟ پس واسه چی اومدی این‌جا؟ اینی که پشت سرمه، کینه داره از علی‌اکبر، می‌خواد جلوی من خرابش کنه..تو چی؟ تو هم همین قصد رو داری؟

صدای علی‌اکبر حالم را دگرگون می‌کند. چه کسی او را خبر کرده است؟ ببین کودکم؛ بازی چهارنفره آغاز شده است. پدرت، زن بابایت و دماوند یک طرف، من و تو هم یک طرف! تو هوای من را نداشته باشی کس دیگری نخواهد داشت؛ مگر خود خدا!


romangram.com | @romangram_com