#من_به_برلین_نمیروم_پارت_195
- سلام.
چشمانش را باریک میکند:
- روژین کیه؟ با دخترا دوستی؟ دوست اجتماعی چه صیغهایه؟ تو باهاشون رابطه داری! تو یه لاشی هستی عین بابات! چند تا عین روژین هستن؟ ازت متنفرم، تو من رو بازی دادی....
دوست دارم گوشهایم را بگیرم. حرفهای خودم را به خودم میگفت. برای چه آخر؟ نکند برای مصیبتی که در پیش است مقدمه میچیند؟
لبخند میزند:
- اینا رو بهم میگفتی نه؟ میگفتی نمیخوامت چون لاشیای؛ چون با اسم روشنفکری داری غلط اضافه میکنی، چون رابطهی دختر و پسر نامحرم حرومه، چون نجسی، آشغالی! اینا رو بهم میگفتی نه؟
آرام میگویم:
- هیس!
خم میشود و در نزدیکی گوشم زمزمه میکند:
- علیاکبر رو پس چهطوری قبول داری؟
چشمهایم را روی هم میفشارم و باز میکنم. از شیشه به چشمانش نگاه میکنم و با جدیت میگویم:
- علیاکبر دماوند نیس.
"هه" بلندی میگوید و شانههایم را میگیرد و مرا میچرخانَد.
عینک دودیاش را برمیدارد. عینک طبیاش را به چشم ندارد، چشمان آبی نسبتا ریزش در چشمانم دوخته میشود. قلبم محکمتر میکوبد. فقط دعا میکنم وا ندهم. با کفش پاشنهبلند، از من بلندتر شده بود. یک مانتوی شیک رسمی به تن دارد و موهایش مانند همان روز، کاملا زیر روسری که اینبار آبی بود، پوشانده شده بودند. این زن چهقدر محجبه و شیکپوش بود! و من چهقدر ساده آمده بودم؛ تنها چیزی که توانسته بود تا حدودی آبرویم را جمع کند، چادر مشکی نویی بود که روز عروسیام، سمیه برایم خرید. در برابرش احساس عجیبی میکنم، چیزی مثل حقارت. نمیدانم چرا! شاید چون وقتی با خودم قیاسش میکنم، کم میآورم. به ماشین دودر پشت سرش نگاه میکنم. نمیتوانم برند و مدلش را تشخیص دهم، فقط دودرهبودن آن قابل مشاهده است. آه میکشم. این ماشین خودش است، دماوند که ۲۰۶ دارد! من ماشین دارم؟
romangram.com | @romangram_com