#من_به_برلین_نمیروم_پارت_194
- میدونم الآن تنهایی تو خونه. گوشیت رو که جواب نمیدی، واسه من خط عوض میکنی؟ چیه؟ فکر میکنی مزاحم تلفنیام؟
آب بینیام را بالا میکشم و با بغض میگویم:
- عوض کردم؛ ولی مگه بهت پیام ندادم؟ همین صبح پیام دادم.
- اگه میخوای علیاکبر واقعی رو بشناسی، امروز بعدظهر، ساعت دو دم عکاسی(...)
قطع میکند و من مات آینه میمانم. علیاکبر واقعی؟
دستهایم یخ کردهاند. حالم اصلا خوب نیست؛ حالت تهوع بدجور گریبانگیرم شده است. روبروشدن با حقیقتی که میدانستم، برایم خیلی سخت است. اینکه خودم هم میدانم دقیقا قرار است چه چیز را ببینم برایم تلخ است، مگر میشود نباشد؟ کاش حداقل حامله نبودم، این بچه را چرا قاتی بازی کثیف چهارنفریمان کردم؟ بازی میان من، علیاکبر، دماوند و شخص چهارمی که تا حدودی حدس میزدم کیست!
چادرم به بوتههای روبروی عکاسی گیر میکند. میکشم؛ اما جدا نمیشود. به سختی خم میشوم و چادر را از روی بوتهها برمیدارم؛ نخكش میشود. فکر کنم حتی تقدیر هم نمیخواهد من به این عکاسی بروم.
چادر را روی سرم محکم میکنم. به خودم در شیشههای مغازهی کنار عکاسی نگاه میکنم. چشمهایم پر از آشوب و تشویشاند. نینی قهوهایش، بد جور در کاسهی چشمانم میلغزند. رنگ به رخ ندارم؛ از بس بهخاطر استرس پوست لبم را کندهام، لبهایم پوستپوستی شدهاند. حالم خوش نیست. به خودم هشدار میدهم:"به خودت بیا، چرا اینطوری بیحالی؟ نذار ضعفت رو دماوند هم ببینه!"
اصلا از کجا فهمیدم شخص چهارمی هم وجود دارد؟ حس ششم امروز زیادی فعال شده است. کاش پای شخص چهارمی در میان نباشد!
-سلام.
سیخ میشوم. چهرهی پر از تمسخر دماوند را از شیشهی مغازه میبینم. درست پشت سرم ایستاده است. یک تیشرت سفیدرنگ، به همراه شلوار کتان به تن دارد. مدل موهایش را عوض کرده است. نام این مدل را نمیدانم؛ فقط میدانم دماوند را شبیه پسرهای الوات علاف کرده است. از این مدلهای امروزی که همهی پسرها میزدند، بغلهایش را کوتاه میکردند و همهی موهایشان را جلوی صورتشان به یک سمت، ژل میزدند. من مدل مردانهی قبلیاش را بیشتر دوست داشتم، هر چند که این مدل بیشتر به او میآید. چشمهایش برق میزنند، من میدانم امروز کمر بسته است علیاکبر را در برابرم تخریب کند. جلوتر میآید و دقیق پشت سرم میایستد. سایهی قد بلندش بر چادرم میافتد. صورتش روشنتر شده است؛ انگار قبلا تیرهتر بود. لبهایش به پوزخند متمایل شدهاند. به من پوزخند میزند یا به علیاکبر؟ حرفهای آن شبی که به خانهمان آمده بود در مغزم اکو میشود:«یه درصد هم فکر نکن پامو میکشم بیرون از زندگیت، حتی یه درصد!»
و حالا به حرفش عمل کرده است. او پایش را از زندگی من و علیاکبر بیرون نمیکشد؛ چون خودش یک پارت این زندگی شده است.
دلم برایش تنگ شده است، پس از آنکه تماماً نگاهش میکنم، آهی میکشم و میگویم:
romangram.com | @romangram_com