#من_به_برلین_نمیروم_پارت_193
چشمهایم گشاد میشوند و ابروهایم بالا میجهند. یک دستم لای موهایم و دست دیگرم روی گوشی ثابت میماند. باورم نمیشود؛ تبریکش چنان شوکی به من وارد میکند که از پاسخ عاجز میمانم. دستهایم میلرزند و حس میکنم قلبم از یک بلندی به پایین سقوط کرده است و ته دلم خالی میشود. چهطور فهمیده است؟
پوست لبم را عصبی میجوم و زمزمه میکنم:
- چه.ـ..طور..فهمیدی؟
نیشخندش، را حتی از پشت تلفن هم میتوانم ببینم:
- من همیشه پای در اون خونهام. این تویی که دیگه من رو نمیبینی! بچهی علیاکبر تو شکمت و فکرت پیش من؟هه! احمقانهاس!
آری دماوند، احمقانه است؛ ولی حقیقت همین است. بچهی علیاکبر در شکم من است و فکرم پیش تو! دیدی؟ تو هم فهمیدی احمقانه است. دیگر تو که بگویی احمقانه، یعنی تمام دنیا هم همین رای را دارند.
آه میکشم:
- تو خوبی؟
صدای لرزانش، به جانم لرز میاندازد:
- نمیخوای باز بیای بهم شیرینی بدی؟ این بار شیرینی مادرشدنت رو! نمیای یه زهرمار دیگه هم بهم بخورونی؟
-مـ...
دماوند: هه! بگو اون حرفایی که بهم زدی دروغ بود..تو که میگفتی همدیگه رو دوست ندارین، اون وقت قضیهی این لبخندهای مکشمرگمایی که بهش میزنی چیه؟ داستان این بچه چیه!؟
جواب نمیدهم. فقط از آینهی روبرویم به مسیری که اشکهایم از چشمانم تا چانهام طی میکنند، نگاه میکنم. حق دارد؛ دماوند حق دارد، علیاکبر حق دارد، بچه حق دارد، سام حق دارد، پس چرا من هیچ حقی ندارم؟
صدای لرزانش به یکباره محکم و جدی میشود:
romangram.com | @romangram_com