#من_به_برلین_نمیروم_پارت_192
خواب که چه عرض کنم، روح از تنم بیرون میرود. سراسیمه روی تخت نیمخیز میشوم و سعی میکنم آرام باشم."ای قلب، خطابم به توست. یک لحظه امان بده! آنقدر محکم خودت را به دیوار سینهام نکوب!"
آب دهانم را قورت میدهم. مکثم که طولانی میشود باز میگوید:
- الو؟ قطع شد؟
هول و شتابان میگویم:
- نه نه قطع نشده.
لبم را به دندان میگیرم و موهای پریشان جلوی صورتم را با استرس کنار میزنم.
- حالتون خوبه؟
قلبم درگیر احوالپرسیاش میشود و ذهنم درگیر آن جمع خطابکردنش! نمیدانم چرا اینقدر استرس گرفتهام؛ مگر اولینبار است با او حرف میزنم؟
عقلم فرمان پاسخ میدهد. با تردید میپرسم:
- حالـ...مون؟
صدای نفسهایش را میشنوم و قلبم میکوبد؛ محکمتر! ریتم ضربان قلبم، عجیب وابستهی ریتم نفسهایش میشود. آب دهانم را باز دوباره قورت میدهم و منتظر پاسخش میمانم. پاسخ که نمیدهد میگویم:
- چی شد؟
- مادرشدنت مبارک!
romangram.com | @romangram_com