#من_به_برلین_نمیروم_پارت_191
دلم میخواهد یک شب علیاکبر کنارم بنشیند و تا صبح دربارهی اسم بچهمان بحث کنیم و آخرش یک اسم انتخاب کنیم که مطابق سلیقهی هردویمان باشد؛ اما...
مسلم هفتهی پیش که با کاروان به کربلا رفته بود، برایم یک دست لباس سیسمونی کودک آورده بود. میگفت "متبرک است". هر روز جعبه را باز میکنم، لباسها را میبینم و میبویم و وارسیشان میکنم و بعد هم تا میکنم و در جعبه را میبندم. مادر هر وقت من را در این حالت میبیند، میگوید:
- تو چهقدر حساسی دختر، اینقدر بازشون میکنی یه وقت تاشون نشکنه؟!
و بعد میخندد. من هم گردنم را کج میکنم و میگویم:
- دست خودم نیست..هی بیتابم، پس کی تموم میشه؟ پس کی میاد بیرون؟
حاجی هر روز برایم صدقه میاندازد و میگوید:
- هوای خودت رو بچه رو داشته باش..اول خودت!
معصومه یک دست لباس پسرانه گرفته و میگوید:
- من که میدونم برادرزادهام پسره! انشاءالله نشه لنگهی باباش.
و علیاکبر اعتراض میکند:
- مگه باباش چشه؟
اما من دوست دارم شبیه پدرش شود. شبیه من نشود فقط! یکی مانند علیاکبر با قلب دریاییاش بشود، خداشناس و به دور از بدی باشد. فقط، کینهای بودنش به پدرش نرود. مانند پدرش از من متنفر نباشد. من این بچه را میخواهم تا مرا دوست داشته باشد. میخواهم بیاید محبتهای دماوند و سام را از یادم ببرد، بیاید و دلخوریهایم از پدرش را بزُداید، بیاید و من را بخواهد؛ برای خودم!
سرم را با هزار آرزو روی بالش میگذارم، همین که چشمان گرم خواب میشوند، تلفنم زنگ میخورد. گیج و منگ برقراری تماس را میزنم و ساکت میمانم.
- الیسیما؟
romangram.com | @romangram_com