#من_به_برلین_نمیروم_پارت_190


- نه نمی‌خواد...می‌خوام ببرمش دکتر.

قبل از آن که حاجی و مادر هم مصرش کنند تا من را به دکتر ببرد، می‌گویم:

- حالم خوبه، دکتر نمی‌خواد. فکر کنم خسته‌ام فقط.

بالاخره علی‌اکبر راضی می‌شود و من به خانه برمی‌گردم. نمی‌توانستم بیشتر از آن در بهشت زهرا بمانم. حالم به هم می‌خورد، البرز و دماوند و الی رهایم نمی‌کردند. حالم اصلا خوب نبود.

روی تخت دراز می‌کشم و به این چندوقت که علی‌اکبر از این رو به آن رو شده است، فکر می‌کنم.

با من خوب نشده است؛ اما دیگر اخم نمی‌کند و دعوایم نمی‌کند. نگران خودم نیست، حتی گاهی نادیده‌ام می‌گیرد. فقط و فقط نگران جنین چهارماهه‌مان است. جنینی که نیامده، مادرش را عزیز کرده است. چرخ روزگار را باش، خدا هیچ‌وقت بنده را فراموش نمی‌کند! سمیه، عزیزم رفت و عزیز دیگری به جایش آمد.

جنینی که حاصل یک دعوای اساسی من و علی‌اکبر بود. بهتر است بگویم مشاجره‌مان. مشاجره‌ای که علی‌اکبر تنها راه برای پایبندکردن من به زندگی، رسمی‌کردن ازدواجمان پس از هشت‌سال بود. آن‌وقت، بهترین راه را همین دید و شاید هم می‌خواست... خودم هم نمی‌دانم؛ خیلی وقت است نمی‌دانم هدف علی‌اکبر در آن شب چه بود؟ شاید بعدها پرسیدم، نمی‌دانم شاید هم نه!

ولی بد نشد، من این بچه را بی‌نهایت دوست دارم. ساعت‌ها می‌نشینم و برایش از زندگی‌ام می‌گویم. فقط چهارماه گذشته است؛ اما من تمام دین و ایمانم را برایش باخته‌ام. این‌بار می‌توانم با عزمی راسخ بگویم "من و بچه‌ام یک طرف، همه‌ی آدم‌های دنیا یک طرف"

حس می‌کنم تا به حال، هیچ‌چیز را تا این حد دوست نداشته‌ام. درست هفتم سمیه بود که فهمیدم باردارم و از آن پس تصمیم گرفتیم تا پس از زایمان من، به خانه‌ی حاجی بیاییم. علی‌اکبر بیشتر در خانه بود، محل کارش تهران بود دیگر؛ اما خب باز هم می‌شد وقت‌هایی که نبود و مادر هوای من را داشت. همه زیادی هوایم را داشتند. بازگشتم به خانه‌ی حاجی، برایم یکی از شیرین‌ترین اتفاق‌های ممکن بود.

گاهی، بچه و علی‌اکبر و مادر و حاجی که از یادم می‌رفتند، دماوند یکه‌تاز به ذهن و قلبم هجوم می‌آورد. هر چه می‌شد، او برایم فراموش‌نشدنی بود. خودم هم نمی‌توانستم خودم را درک کنم. من عاشق بچه‌ی علی‌اکبر بودم و از طرفی شیفته‌ی دماوند! من اسطوره‌ی خــ ـیانـت بودم، نه؟

دماون یک تندیس بلورین شده بود که فقط گهگاهی به آن نگاه می‌کردم. دلم برایش تنگ شده بود، برای خودش و محبت‌هایش. کاش علی‌اکبر من را دوست داشت، آن‌وقت با وجود این کودک، همه‌چیز رنگین می‌شد. خودم هم نمی‌دانستم از خدا چه می‌خواهم؟ نمی‌دانستم چه شود به صلاحم است؟ یعنی پایان این ماجرا چه می‌شود؟

با وجود بچه‌ای که حس می‌کردم دختر است، کمتر برای دماوند بی‌تابی می‌کردم. این بچه تمام فکر و ذکرم شده بود! قسم خورده بودم به دنیا بیاید، صحیح و سالم که باشد، دور دماوند را خط بکشم. قسم خورده بودم بچه‌ام که بیاید و علی‌اکبر با من خوب شود، دماوند را فراموش کنم. نمی‌دانم می‌توانم یا نه؛ اما این قولی است که به بچه‌ام و خدایم داده‌ام. همه‌ی زندگی‌ام را گذاشته پایش، فراموشش می‌کنم! سخت است می‌دانم، حتی این چهارماه دوری هم چیزی را عوض نکرد؛ اما...به دخترم قول داده‌ام.

همه می‌گویند به فرم شکمت می‌آید پسر باشد؛ اما من می‌دانم دختر است؛ حس می‌کنم و بعید می‌دانم حس مادرانه دروغ بگوید. دوست دارم اسمش را بگذارم "مهدیه" یا شاید هم ضحی. آن روز که قرآن را باز کردم تا برای کودکم قرآن بخوانم، سوره‌ی ضحی باز شد. اگر هم پسر شود، هنوز تصمیم نگرفته‌ام. همه فکر می‌کنند پسر باشد، من دوست دارم اسمش سام باشد؛ ولی نه، اسم سام، فقط روی خودش می‌ماند. مرد ویران قصه، فقط سام سپهری است! نمی‌خواهم نسخه‌ی دیگری از او ساخته شود. فقط دعا می‌کنم مانند سام دلش پاک باشد، مانند سام بی‌ریا دوست داشته باشد، مانند سام فداکار باشد؛ ولی مانند او ویران نباشد.


romangram.com | @romangram_com