#من_به_برلین_نمیروم_پارت_188


صدای مادر را می‌شنوم:

- آره ببرش، الآن بقیه هم می‌رسن زشته این‌طوریه، ممکنه خودشم اذیت شه.

بازویم را می‌گیرد و آرام و محتاط بلندم می‌کند. دلم می‌خواهد بمانم؛ اما نای مخالفت هم ندارم. معصومه و زینب کنارم می‌ایستند و نگران نگاهم می‌کنند. زینب می‌پرسد:

- یهو چی شد جیغ کشیدی فرار کردی؟

دست به پیشانی دردناکم که از حجم این همه شوک در بهت مانده بود، می‌کشم و می‌گویم:

- یه لحظه سمیه رو به چشم دیدم که...مهم نیست...فکر کنم به‌خاطر بی‌خوابی دیشبه.

زینب بازویم را آرام نوازش می‌کند و می‌گوید:

- آره عزیز دلم..خسته‌ای حتما..برو خونه یه کم استراحت کن.

علی‌اکبر غر می‌زند:

- خیر سرم یه ربع دیر اومدما...باید زنم رو روی زمین، از حال رفته ببینم.

معصومه شرمسار سرش را پایین می‌اندازد و آرام می‌گوید:

- شرمنده‌ام داداش....تقصیر من بود حواسم پرت شد یه لحظه.

سریع، قبل از آنکه معصومه بیشتر از این سرخورده شود و علی‌اکبر باز گیر بدهد، می‌گویم:


romangram.com | @romangram_com