#من_به_برلین_نمیروم_پارت_187

دست از سرزنش‌کردن دماوند برمی‌دارم. خودم هم دور پدر و مادرم را خط کشیدم. اصلا نمی‌دانم از چه رگ و ریشه‌ای هستم. حتی درباره‌ی رابطه‌ی پدر و مادرم تردید دارم. چه کسی می‌داند، شاید من هم مانند دماوند حاصل یک رابطه‌ی نامشروع باشم و لقبم "حرام‌زاده" باشد!

قلبم اعتراض می‌کند؛ خب وضعیت من و دماوند قابل قیاس نبود. پدر و مادرم من را به حال خودم رها کردند؛ الی چه‌طور حاضر شد من را به دست سام بسپارد و برود به درک؟ چه تضمینی وجود داشت که سام مراقب من خواهد بود؟!

اما سمیه تمام و کمال خود را وقف دماوند کرده بود. بی‌وجدانی محض بود که مادرش را به چرت و پرت‌های پدرش فروخت. راستی، اصلا وقت نشد درباره‌ی پدرش بپرسم؛ اینکه چه در گوشش خوانده است که این‌چنین دور مادر خط قرمز کشید؟

کنار قبر می‌نشینم. با خط سفید نستعلیق نوشته شده بود "سمیه طاهری"

یادم می‌افتد زمانی که تنها شانزده‌سال داشتم و سام را از دست دادم؛ آن موقع‌ها هم مانند این روزها، نام سام را بر روی سنگ قبر باور نمی‌کردم. الآن هم نام سمیه را باور نمی‌کنم. باور نکرده‌ام؛ اما به نبودنش عادت کرده‌ام. یادش که بیفتم، اشک می‌ریزم و بغض می‌کنم؛ اما نه مثل روزهای اول. دیگر متوجه شده‌ام با اشک‌های من چیزی عوض نمی‌شود؛ مخصوصا در این برهه‌ی حساس که نباید خیلی به خودم استرس وارد می‌کردم.

احمقانه بود؛ اما در این بین، حضور البرز را در این قبرستان حس می‌کردم. حس می‌کردم این‌جا، درست کنار من نشسته است. به قبر نگاه می‌کند. اشک‌هایش را پاک می‌کند. دوبار بر سنگ قبر سمیه می‌کوبد و چیزهایی می‌گوید. لب‌هایش می‌جنبند؛ اما من نمی‌توانم بفهمم چه می‌گوید. خیره‌تر نگاهش می‌کنم؛ آن‌قدر واضح و شفاف است که واقعا باور می‌کنم این‌جاست! یک دست کت و شلوار نوک‌مدادی به تن دارد و مانند همیشه کراواتش را بسته است. احساس می‌کنم چشم‌های نافذ قهوه‌ای تیره‌اش مانند لیزر، حتی اتم‌های تشکیل‌دهنده‌ی سنگ قبر را هم می‌شکافد. کاش از او بخواهم جدیت نگاهش را کم کند و پرمهرتر به سمیه‌ی بیچاره نگاه کند. نگرانم نکند سمیه بترسد؛ ولی نه، او شجاع است؛ خیلی هم شجاع!

گلاب کنار دست من را برمی‌دارد و بر سنگ قبر می‌ریزد؛ اما از آن گلاب خارج نمی‌شود، بلکه خون بدبویی بیرون می‌زند. خون روی قبر می‌ریزد، از آن بوته‌های وحشی سیاه‌رنگی می‌روید و صدای جیغ‌های بلند سمیه در گوشم می‌پیچد. دست خونین سمیه از لای بوته‌ها بیرون می‌زند؛ مانند کسی که در باتلاق فرو رفته باشد تلاش می‌کند بیرون بیاید؛ اما نمی‌تواند. هراسان جیغ می‌کشم و از البرز می‌خواهم برگردد و سمیه را نجات دهد؛ اما البرز بی‌توجه به من می‌رود، فقط می‌رود. هر چه‌قدر می‌دوم او دورتر می‌شود. جیغ می‌کشم؛ اما بوته‌ها به دور پای خودم هم پیچ می‌خورند و می‌خواهم زمین بخورم که کسی من را محکم می‌گیرد. به ناجی‌ام نگاه می‌کنم و کیاوش هجده‌ساله یونیفرم مدرسه به تن را درست مانند اولین دیدارمان، می‌بینم. البرز می‌رود و شخص دیگری هم کنارش قرار می‌گیرد. شخص کنارش به سمتم برمی‌گردد و من الی، مادرم را، می‌بینم. بدنم می‌لرزد و دست کیاوش دور می‌شود و محکم زمین می‌خورم. چشم‌هایم تار می‌شوند و در صفحه‌ی تاریک مقابلم، مگر می‌شود برق چشم‌های خاکستری سام را که اشک آن‌ها را احاطه کرده بود نبینم؟!

از عالم هپروت، به حقیقت محض پرت می‌شوم. معصومه با گریه تکانم می‌دهد و با استرس می‌گوید:

- خدایا علی‌اکبر بیاد خاکم می‌کنه..بابا چش شده؟

بازوهایم تکان می‌خورند و مایعِ شیرینی را بر روی لب‌هایم احساس می‌کنم. زانوهایم سوز می‌زنند. هیچ‌چیز جز تاریکی محض نمی‌بینم. انگار کور شده‌ام، فقط می‌توانم سیاهی و باریکه‌های کوچک نور را ببینم. صدای جیغ سمیه و خنده‌های بلند دماوند از گوشم بیرون نمی‌رفت.

سیلی‌ به صورتم می‌نشیند. کسی نگران شانه‌هایم را تکان می‌دهد. داد بلند علی‌اکبر من را به خودم می‌آورد. سیاهی‌ها کنار می‌روند و صداها قطع می‌شوند. چشم‌های درشت‌شده از نگرانی علی‌اکبر، اولین چیزی است که می‌بینم. چشم‌هایم پرآب می‌شوند و زمزمه می‌کنم:

- من..یه..بدبخت...به تمام معنام!

صدایم آن‌قدر آرام است که فقط خودم و خودش می‌شنویم. اشک‌های روی صورتم را پاک می‌کند و سرش را برمی‌گرداند و می‌گوید:

- حاجی، سوئیچ ماشین رو می‌دین ببرمش خونه؟

romangram.com | @romangram_com