#من_به_برلین_نمیروم_پارت_186
اعتراضگونه میگویم:
- اِ حاجی خب منم یه کاری بکنم...اینطور که نمیشه، همه زحمتا گردن شما و مامان و معصومه و داداش مسلم باشه!
جدی، پارچهها را از دستم میگیرد و در صندوق جای میدهد و در همان حین میگوید:
- باشه بعداً کار کن. فعلا بشین تو ماشین..
صدای زینب از پشت سر غافلگیرم میکند:
- این حربهاَشه حاجی..میخواد کاری کنه علیاکبر برگشت همهامون رو مواخذه کنه، آره!
حاجی میخندد و من هم میگویم:
- وای وای امان از جاری!
همه میخندیدیم؛ مصنوعی. سعی میکردیم حواس یکدیگر را از موضوع اصلی پرت کنیم؛ ولی نمیشد. ناخودآگاه ذهنمان سمت جای خالیاش پرت میشد. چهلروز از نبودنش میگذرد، باورم نمیشود؛ باورم نمیشود چهلروز است دیگر سمیهای در میانمان نیست. طبقهی بالا خالی شده است. دیروز، زینب آمد و همراه مادر بالا را دستمال کشیدند. آنقدر گریه کردم که مادر با عصبانیت مجبورم کرد برگردم پایین. دست خودم نیست، حواسم پیاش میرود. به خانه و آن مبل لعنتی که نگاه میکردم، چهرهی کبود سمیه در برابرم نقش میبست. همهی اتاقها را گشتم. اتاق دماوند که دستنخورده باقی مانده بود، اتاق خودش که لباسهایش اتوکشیده و منظم در کمد بودند، حیاط را، باغچهی کوچکش که ریحان و گل محمدی در آن کاشته بود، همهچیز را دید زدم.
در خانه را حاجی قفل زد؛ قفل کتابی. روی کولر آبی، پلاستیک کشید و مسلم حیاط را با آب شست. من هم گوشهای نشستم و ریحانها و گلهای محمدی را چیدم؛ همهشان خشکیده بودند. موتور هوندای دماوند را علیاکبر برداشت و در انباری کوچک خانه گذاشت و درش را مثل در خانه، قفل کتابی زد. همه با اشک از پلههای آب و جاروکشیده پایین آمدیم و من به خواست خودم، در فلزی مشکیاش را با کلید قفل کردم. در خانه را بستیم که بستیم، میشود فراموشش کنیم؟!
گوشیام را از کیفم بیرون میکشم. روی اسم دماوند مکث میکنم. تردید را کنار میزنم و برایش مینویسم"امروز چهلم مادرته، بهشت زهرا، قطعه ..."
هیچوقت او را حتی در نزدیکی قبر سمیه هم ندیدم. عجیب است؛ مگر میشود مادر را فراموش کرد؟ مگر میشود مادر را نخواست و دوست نداشت؟! صدایی از درونم فریادکشان بلند میشود " پس خودت چی؟ تو چهطور همیشه از مادر و پدر واقعیت متنفر بودی؟"
گاهی میمانم که چهطور کلاف زندگی من و دماوند به هم گره خورد؟ چهطور شد که من و او در یک سرنوشت قرار گرفتیم، چه شد من عاشقش شدم، چه شد که این همه نقطهی مشترک میانمان یافتم؟
romangram.com | @romangram_com