#من_به_برلین_نمیروم_پارت_185
لبخند مهربانی به رویم میزند و میگوید:
- علیاکبر سفارشت رو کرده...
لبم را میگزم. در دلم، کلهقندهاست که آب میشوند. قلبم زیر و رو میشود. برای اینکه در برابر مسلم سوتی ندهم، مانتوی بلند مشکیام را چنگ میزنم و بدون آنکه مستقیما نگاهش کنم، زمزمه میکنم:
- شرمندهاتون شدم ولله...
میخواهد چیزی بگوید که صدای معصومه به گوشمان میرسد:
- زنداداش...بیا کنار خودمون میبریم چیزا رو.
چشمهایم را در کاسه میچرخانم و رو به معصومه که محمد به بغل، سعی میکرد جعبهی شیرینی را بردارد، میگویم:
- الآن وضع تو با یه بچهی کوچیک از من بهتره؟! بابا هیچی نمیشه بهخدا!
معصومه چشمغرهای میرود:
- تو نگران وضع من نباش...دارم میبرم بچه رو بدم مامان ابراهیم...تو که نمیتونی بچه رو دراری بذاری کنار، میتونی؟
خندهام میگیرد. با چشم و ابرو به مسلم اشاره میکنم. مسلم اشارهکردنهایم را که میبیند، خندهاش میگیرد. سری تکان میدهد و در حالی که سعی میکند خندهاش را بخورد، میگوید:
- شما بفرما زنداداش بشین توی ماشین. من و معصومه چیزا رو میاریم.
میدانم اصرار دیگر فایده ندارد، پس به ناچار چشمی میگویم و به سمت سمند حاجی به راه میافتم. با قدمهای کوتاه طول میکشد تا به خودرو برسم. در حیاط، پارچهی مشکی را میبینم و همان را برمیدارم و به سمت ماشین میروم. حاجی تکیهداده به ماشین، تا من را میبیند، به سمتم میآید و میگوید:
- اِ تو چرا اینا رو داری میاری؟
romangram.com | @romangram_com