#من_به_برلین_نمیروم_پارت_184
در را باز میکند و وارد اتاق میشود. آرامآرام به سمتش قدم برمیدارد. کنار تخت میایستد. به مادر پیچیدهشده در دم و دستگاهش نگاه میکند. بدون حرف و حتی احساس، تیز، به مادرش نگاه میکند. آنقدر همانطور تیز و صامت نگاهش میکند که من خسته میشوم. بالاخره ابروهایش در هم میپیچند. در صورت مادرش خم میشود. نمیدانم چه چیز میگوید، فقط میبینم رگ گردنش متورمتر میشود و صورتش سرختر. حس میکنم حرفهای جالبی نمیزند. شاید عجیب به نظر بیاید؛ اما حس میکنم البرز در این اتاق آمده است؛ اوست که در گوش سمیه پچپچ میکند و ابروانش هر لحظه بیشتر در هم میپیچند. چرا متوجهی این همه شباهت میان دماوند و البرز نشده بودم؟!
پیشانیاش را روی پیشانی سمیه میگذارد. اشکم میچکد. بیچاره سمیه! اشک دماوند هم از گوشهی چشمش راه میگیرد. پرستار را میبینم که به سمت اتاق میرود. سریع به سمتش میروم. بازویش را میگیرم و با التماس میگویم:
- خواهش میکنم نرو..بعد هفتسال به هم رسیدن، تو رو خدا بذار یه کم بیشتر باهم حرف بزنن..
درمانده نگاهم میکند و بالاخره در برابر نگاه اشکینم کم میآورد و میرود. بر که میگردم، صورت خیس دماوند و اشکهای چکیدهاش بر روی گونهی سمیه را میبینم. قلبم به درد میآید؛ مادری که هفتسال منتظر پسرش ماند و پسر نامردش نیامد. حالا در این لحظه، آمدنش چه سود؟
چه در گوشش میگوید؟ قدر هفتسال، چه خاطرهای برایش تعریف میکند؟ نکند از آن البرز منفور بگوید؟ کاش از سمیه معذرت بخواهد!
پیشانی سمیه بوسیده میشود. دماوند از او جدا میشود. نمیدانم چرا؛ اما یک لحظه حس کردم برق عجیبی از چشمان دماوند گذر کرد. اشکهایش را پاک میکند و بیرون میآید. به من نگاه میکند و میخواهم چیزی ضمن همدردی بگویم، که میرود.
او میرود و من مات، رفتنش را نگاه میکنم. او که میرود، سمیه هم میرود. درست سهساعت بعد از رفتن دماوند، سمیه هم برای همیشه میرود. نمیگذارند بروم داخل اتاقش و ببوسمش. نمیگذارند بروم جای اشکهای دماوند بر روی گونههای بیرنگش را پاک کنم. نمیگذارند بروم و در گوشش زمزمه کنم دماوند، دیگر آن دماوند نیست. نمیگذارند بروم بپرسم از او که دماوند چه گفت که قلبش شکست و رفت؟ من میدانم، قلبش شکست. من میدانم که لبخند به لبش نبود وقتی قلبش دیگر نکوبید. نمیگذارند!
همه میآیند. من صامت گوشهای مینشینم. خیلی تلاش کردم بگذارند داخل اتاقش بروم؛ اما نگذاشتند. پس گوشهای مینشینم، به کنج بیمارستان خیره میشوم. همیشه آرزویش دیدن دماوند بود، او را که دید رفت؛ اما من امید داشتم دماوند که بیاید، سمیه برگردد. من خودم را به هر دری کوبیدم تا دماوند بیاید مادرش را ببیند و سمیه برگردد؛ اما خواست خدا بود دیگر...رفت!
بیان رفتنش آسان است و شرح حالم سخت. اشکهایم شروع به ریختهشدن بر روی گونههایم میکنند. گونههایم خیس میشوند و ذهنم بر روی سمیه قفل میزند. فلشبک میزند به تمام خاطراتم با او، به تمام محبتهایش؛ به اینکه اگر او و ضمانتش نبود، نمیتوانستم در خانهی علیاکبر و خانوادهاش بمانم. چهقدر همهچیز در ذهنم پرت است، هیچچیز را نمیتوانم درست بفهمم. خاطرات مانند یک درام جگرسوز، از جلوی چشمانم میگذرند و سمیه و مهرش را تداعی میکنند. خودم را نفرین میکنم، چرا از او دربارهی گذشتهاش پرسیدم!؟ چرا مسبب مرور خاطراتش شدم؟ چرا بیشتر تلاش نکردم تا دماوند را به مادرش برگردانم؟ چرا پای حرفهای دماوند ننشستم تا او بپرسم پدرت چه گفت؟ چرا نپرسیدم چهگونه سمیه را در دلت بد جلوه داد؟!
***
- تو بلند نشو..سنگینه، خودم ورش میدارم.
به مسلم نگاه میکنم. با خجالت میگویم:
- بهخدا میتونم یه سینی رو بردارم دیگه..
romangram.com | @romangram_com