#من_به_برلین_نمیروم_پارت_183
- تو رو خدا ببخش...واقعا شرمندهاتم..اون روز عصبانیتم رو سرت خالی کردم.
اصلا راحت نیستم وقتی اینطور زانوزده جلوی خودم، میبینَمَش. با عجز میگوید:
- خواهش کردم ازت...
آه میکشم. نمیتوانستم آن توهینش را فراموش کنم؛ اما الآن وقت این حرفها نیست؛ باید برود سمیه را ببیند، شاید مثمرالثمر واقع شد و بههوش آمد. چشمهایم را از نگاهش میگیرم:
- برو..مامانت رو ببین.
-بگو بخشیدیم...نگی همین مسیر رو برمیگردم...باور کن بهخاطر تو اومدم..
پوزخندی که میزنم، از کنترلم خارج است:
- هه..بزنش پای من..اگه بهخاطر من بود چرا اینقدر دیر؟
دستهایم را که میگیرد، دمای بدنم به اوج خودش میرسد. با نرمش میگوید:
- نمیتونستم...کلی این چندروز با خودم کلنجار رفتم.
سکوت میکنم. دستهایم را بیشتر میفشارد و میگوید:
- ببخش نفس دماوند..بهخدا دست خودم نبود.
و بعد بلند میشود و میرود. خودش میرود و گرمای مهرش، روی پوست دستم زقزق میکند. او میرود و نگاه من را هم با خودش میبرد.
بلند میشوم و به خودم این اجازه را میدهم که از پشت شیشه، نگاهشان کنم.
romangram.com | @romangram_com