#من_به_برلین_نمیروم_پارت_182
- آقای محترم، الآن نه ساعت ملاقاته، نه این خانم میتونه ملاقاتی داشته باشه..لطفا با من بحث نکنید.
- خانم پرستار، فقط ده دقیقه..خواهش میکنم!
پرستار کلافهتر نگاهش میکند و میگوید:
- گفتـ...
میان کلامش میپرد:
- میدونم...می دونم شما هم مأمورید و معذور؛ ولی من خودم دکترم، میدونم هیچی بهش آسیب نمیرسونه...خواهش میکنم، مسئله حیاتیه!
پرستار مانند کسی که در منگنه گیر کرده باشد، نفسش را کلافه بیرون میدهد:
- پس فقط پنج دقیقه!
دماوند تشکر میکند. با چرخشش، من را میبیند. نگاهم را میدزدم. به سمتم میآید و میگوید:
- الیسیما...
جواب نمیدهم. بیمحلیکردنش بهترین راهکار است.
- من معذرت میخوام..نمیدونم چرا اون حرف رو بهت زدم...اشتباه کردم، واقعا متاسفم...ببخش!
خم میشود و جلویم زانو میزند. نگاهم را به دکمههای مانتویم میدوزم. چادرم را میگیرد و میگوید:
romangram.com | @romangram_com