#من_به_برلین_نمیروم_پارت_181

- چی کار می‌کردم به نظرت؟ مست بود...اگه یکی بیرون می‌دید یه غلطی می‌کرد چی؟

دست‌هایش را روی سینه‌اش چلیپا می‌زند:

- یکی بیرون می‌دیدش بدتر بود یا می‌اومد تو و یه غلطی می‌کرد؟ چرا راستش رو نمیگی؟ ها؟ اصلا چرا در رو باز کردی؟ دیگه داری شورش رو درمیاری...

-چی می‌خوای بشنوی ازم ها؟ می‌خوای بگم دوسِش دارم؟

میان کلامم می‌پرد:

- خفه شو!

و خفه می‌شوم. سکوت میانمان حکمفرما می‌شود. من از دست خریت خودم و دروغ‌هایی که به علی‌اکبر می‌گفتم، حرصم می‌گرفت و او را..نمی‌دانم.

- آخرش که می‌فهمم قضیه‌ی بینتون چیه، فقط اینو بگم بهت..یه بار یه پنهون‌کاری کردی، تاوانش رو پس دادی بدجور...بشو مارگزیده و از هر ریسمون سیاه و سفید بترس که به ولای علی خیانتی در کار باشه، زمین و زمان رو سرت خراب می‌کنم.

در دلم می‌گویم:«وقتی صیغه کردیم جسمم دست‌خورده بود و حالا که عقد کردیم، قلبم!»

***

دو روز از رفتنم به محل کار دماوند می‌گذرد؛ چهل و هشت ساعت. سمیه شش‌روز است که در کماست. می‌گویند وضعیتش هیچ تغییری نمی‌کند. دعا و تلاش دکترها هم انگار فایده‌ای ندارد. وضعیتش نه وخیم می‌شود نه خوب. همین که وخیم نمی‌شود هم جای شکر داشت.

غرق در افکارم هستم که صدایی من را از جا می‌پراند:

- من از همکاراتون هستم...لطفا اجازه بدید برم داخل ببینمش.

پرستار کلافه می‌گوید:

romangram.com | @romangram_com