#من_به_برلین_نمیروم_پارت_180


نگاهش می‌گوید که حتی یک کلمه هم باور نکرده است؛ اما می‌گوید:

- یعنی اون به زور اومد تو خونه؟

سرم را تندتند تکان می‌دهم:

- آره..به خدا خودش اومد...

و اصلش هم این بود؛ او به زور وارد خانه شد. پس این یک بند را دروغ نگفتم.

سری تکان می‌دهد:

- خب...می‌گفت برای چی اومدم خونه‌ی شما؟

سرم را پایین می‌اندازم و از نگاهش فراری می‌شوم. با کلافگی می‌گوید:

- متنفرم از اینکه برای یه نفر دوبار یه چیز رو تکرار کنم.

دل به دریا می‌زنم. حداقل بگذار کمی راست بگویم؛ چون نمی‌دانم چه دروغی سر هم کنم:

- گفت...دوسِت دارم.

چشم‌هایش کاسه‌ی خون می‌شوند؛ یعنی به‌خاطر من غیرتی شده است یا نه...؟ با حرص می‌پرسد:

- خب؟ این همه اومد تو خونه تا بگه دوست دارم...اینم شد رمز ورود، تو هم راهش دادی؟


romangram.com | @romangram_com