#من_به_برلین_نمیروم_پارت_179

-نمی‌تونم...نمی‌تونم...

حرصش می‌گیرد:

- چه‌طور تونستی خــ ـیانـت کنی یه پسر رو تو خونه راه بدی؛ ولی نمی‌تونی بگی چرا؟ با توام...اصلا دماوند رو از کجا دیدی؟ چند وقته عاشق و شیفته‌ی همید؟

- تو اون شب همه حرص و غیظت رو خالی کردی...دیگه بسه!

با دستش چانه‌ام را بالا می‌دهد و نگاهم در نگاهش می‌افتد. می‌گوید:

- بیشتر از این حالم رو به هم نزن، فهمیدی؟ جواب سوالم رو بده!

اشکم روی دستش می‌چکد. به وضوح می‌بینم که برایش مهم نیست.

- من هر چی بت بگم..میگی دروغگو.

با لحن آرامتری می‌گوید:

- نه نمیگم..بگو..ولی راستش رو.

آه می‌کشم و می‌گویم:

- نمی‌دونم من رو کجا دیده؛ تعقیبم کرده حتما. اومد خونه‌مون و گفت مستم. خواستم هولش بدم بیرون ولـ...ولی ترسیدم...آبرومون رو ببره. آوردمش داخل.

- به عقل ناقصت نرسید من نیستم یه بلایی سرت بیاره چی می‌کنی؟

-نه. از دیدنش هنگ کرده بودم. اومد تو...رفتم براش یه چی..درست کردم که بخوره...تا حالش خوب شه..بره بیرون...که تو اومدی...همش همین بود!

romangram.com | @romangram_com