#من_به_برلین_نمیروم_پارت_178
نیشخند میزند:
- بارها بهت گفتم. جواب سوالایی رو که میدونی نپرس..تو چیزایی از من میپرسی که خودتم جوابشون رو ميدونی یا چیزایی میپرسی که اصلا بهت ربط نداره؛ ولی اینجا، قضیهی تو فرق داره خانم!
آرام زمزمه میکنم:
- خب..چه فرقی؟
-نمیدونی یعنی؟ من تو رو در حالِ...استغفرالله...بذار روشنت کنم..در حال خــ ـیانـت دیدم!
بغض به گلویم چنگ میزند. من به علیاکبر خــ ـیانـت کردم، با قلبم! صدایم میلرزد:
- من رو قضاوت نکن.
صدایش اوج میگیرد:
- قضاوت؟ هه!..این قضاوت نبود، حقیقت محض بود..اصلا...باشه! من اشتباه کردم تو خــ ـیانـت نکردی، پس به من بگو بغل یه پسر نامحرم توی خونهی شوهرت باشی یعنی چی؟
گرمم میشود. حس میکنم شقیقههایم نبض میزنند. کم آوردهام؛ حرف حق جواب ندارد.
میگویم:
- ازم نپرس.
-یادمه روز عروسی، بابام برگشت بهم گفت اذیتش نکن..باهاش حرف بزن به جای دعوا. حیف نیست ببینتت الآن...تو جنبه نداری مث آدم بات حرف بزنن..باید بری زیر مشت و لگد، که اون موقع هم فقط بلدی نیش و کنایه بزنی. از هر چی بگذرم، تا تهتوی این رو درنیارم ول نمیکنم! پس بگو...
romangram.com | @romangram_com