#من_به_برلین_نمیروم_پارت_177

و کنار هم می‌رویم بالا. معصومه تسبیح به دست در حالیکه به دیوار تکیه داده است، خوابش برده. طیبه‌خانم هم خسته و کوفته کنار دیوار ایستاده است. علی‌اکبر به سمت معصومه می‌رود و تکانش می‌دهد. هراسان از خواب می‌پرد و می‌پرسد:

- چی؟ چیزی شده؟

علی‌اکبر با محبت نگاهش می‌کند و می‌گوید:

- پاشو ببرمت خونه‌تون. الی و من هستیم. تو و مامان برین خونه استراحت کنین.

بالاخره با اصرارهای من و علی‌اکبر راضی می‌شوند و علی‌اکبر آن‌ها را به خانه می‌رساند و بازمی‌گردد. من و علی‌اکبر کنار هم می‌نشینیم. تقریبا هر یک ساعت یک بار به علی‌اکبر زنگ می‌زنند و او هم می‌گوید که مشکلی برایش پیش آمده و نمی‌تواند بیاید و به چند نفری می‌گوید که کلا از قم به تهران تغییر مکان داده است. من هم قرآن به دست برای سمیه دعا می‌کردم؛ اما اصلا حواسم به قرآن نبود؛ یا حواسم پرت دماوند می‌شود، یا خود سمیه، یا مکالمات علی‌اکبر.

کیاوش: اون شب، دماوند اون‌جا چه غلطی می‌کرد؟

از فکر بیرون می‌آیم و متعجب به علی‌اکبر نگاه می‌کنم. بدون انعطاف ادامه می‌دهد:

- اون شب نگفتی..یه مشت چرت و پرت تحویلم دادی که غلط کردی و اینا...ولی جواب من این نبود! این مدت درگیر بودم نپرسیدم؛ ولی فکر نکن بیخیال نشسته بودم.

سرم را به زیر می‌اندازم. صدایش موجی از خشم می‌گیرد:

- همیشه همین بودی...یه غلطی که می‌کردی، ازش فرار می‌کردی..جواب من رو بده..سوژه‌ی جدیدته؟

لبم را از حرص می‌گزم و می‌گویم:

- نه.

- پس چی؟

- نمی‌دونم...سوالایی که من می‌پرسم رو تو جواب میدی؟

romangram.com | @romangram_com