#من_به_برلین_نمیروم_پارت_176
-دیگه برنمیگردم..
متعجب میپرسم:
- چرا؟
-استخدام یه ادارهای شدم..کارام رو ردیف کردم، تا چند روز دیگه هم کلا میام تهران.
دوست دارم الآن که دارد جواب میدهد تمام سوالهایم را بپرسم؛ اما تنها چیزی که میتوانم بپرسم این است:
- چرا تا حالا نیومدی؟
تیز نگاهم میکند؛ اما با لحنی عادی میگوید:
- برای اینکه کارم رو توی قم دوست داشتم...دوست داشتم اونجا باشم؛ ولی دیدم اینطوری شیرازهی زندگیم از دستم در میره. برای همین برگشتم!
میفهمم دارد به من کنایه میزند. حق دارد، بعد از آن شب که به خانه آمد و من و دماوند را دید، حق دارد، حتی بیشتر از اینها. من که چیزی برایش توضیح نمیدهم، پس مجاز است هر طور که میخواهد در ذهنش برداشت کند.
سرم را پایین میاندازم و کوتاه میگویم:
- کدوم اداره؟
سوئیچ را بیرون میکشد و پیاده میشوم. کنار میروم و در حالیکه در را میبندد میگوید:
- دیگه بیشتر از کوپنت سوال پرسیدی! بیا بریم.
romangram.com | @romangram_com