#من_به_برلین_نمیروم_پارت_175
قبل از آنکه چیزی بگوید، سرم را بلند میکنم و با بغض میگویم:
- تو رو خدا پسم نزن..حالم خوب نیست.
- باشه..حداقل بیا از اون ور بشین..اینطوری درست نیس.
- نمیخوام.
به لباس سرمهای روحانیتش چنگ میزنم. چرا هیچوقت تلاش نکردم سر و سامانی به زندگیام با علیاکبر بدهم؟ من در حق خودم جفا کردم. میتوانستم برایش همهچیز را توضیح بدهم. مشکل بزرگ من این بود؛ اشتباهی که میکردم پایش نمیایستادم. هیچوقت برای اشتباهاتی که مقصر بودم یا نبودم، هیچ توضیحی ندادم؛ یا با گستاخی جوابش را میدادم یا سکوت میکردم. من چرا دماوند را به قلبم راه دادم؟ کسی که برای مادری که هجدهسال برایش جان کند، تره هم خرد نمیکند، برای من چه میخواهد بکند؟ کسی که با دختران دوست است و هر چه به او میگویم دور اینها خط بکش، میگوید دوستشان ندارم و برای دستگرمی هستند؛ آخر مگر دختران اسباببازیاند؟ کسی که مشـ ـروب میخورد، همیشه یک پاکت معمولا سناتور در جیب دارد، کسی که تیپهای عجیب غریب میزند، کسی که نماز نمیخواند و دور خدا را خط قرمز کشیده است، کسی که میدانم جد اندر جد استاد دورویی بوده و هستند. من برای چه این فرد را به قلبم راه دادم؟ چرا علیاکبر و سام را راندم و محبتهای دما را پذیرفتم؟ مقصر علیاکبر است؛ اگر او قلبم را نمیشکاند و آزارم نمیداد و عقدهایم نمیکرد، من با محبتهای دما خر نمیشدم! اصلا سام هم مقصر است؛ اگر من را تنها نمیگذاشت که من به دیگری پناه نمیبردم. آنوقت شاید آرامآرام عاشق کسی میشدم و با هم ازدواج میکردیم یا اصلا...ازدواج هم نمیکردم.
هر چه فکر میکردم، میدیدم خودم بانی تمام بدبختیهایم هستم. اگر برای کشتن سام به ورد و دعا روی نمیآوردم که نمیمرد. اگر از اول روراست قضیه را برای علیاکبر میگفتم که داغان نمیشد و از من متنفر نمیشد.
کیاوش: سمیه طوریش شده؟
سرم را از روی لباسش بلند میکنم و میایستم. به قهوهایهای خیلی تیرهی چشمانش نگاه میکنم که من را فریب دادند که رنگشان سیاه است. میگویم:
- نه...خودم حالم خوب..نبود.
پوزخندی میزند و با تمسخر میگوید:
- جداً؟ خب برای چی...
به چشمان پرآبم که نگاه میکند دیگر ادامه نمیدهد و زیر لب لاالهالااللهای میگوید. نه، لعنتی مراعاتم را نکن؛ بشو همان علیاکبر. طعنه بزن. اینطور خوب نشو که بیشتر برای راهدادن دماوند به قلبم حرص بخورم. بر سرم داد بزن. بلند در صورتم داد بزن:«تو یه آشغالی!» هر چه میخواهی بگو؛ ولی مراعاتم را نکن.
اشکهایم را از صورتم پاک میکنم و سعی میکنم کمی روی صدایم و بغضم مسلط شوم. میپرسم:
- کی برمیگردی قم؟
romangram.com | @romangram_com