#من_به_برلین_نمیروم_پارت_174
بر سرم داد میکشد و با حرص میگوید:
- آره تو راس میگی...اگه کور نبودم که یهو عاشق یه زن متاهل که دستخوردهی یه لاشی خیابونی هم بوده نمیشدم!
حالت تهوع باز گریبانگیرم میشود. از دماوند اوقم میگیرد. از خود احمقم اوقم میگیرد که همهچیز را مو به مو برایش گفتم و من چهقدر خر بودم که نفهمیدم این چماق در دست دماوند میشود! حرفهای علیاکبر نوزدهساله در آن شب که تبدیل به نقطهی کور شده است، در گوشهایم اکووارانه تکرار میشود:
- قلبی که عاشق یه عوضی بشه، قلب نیس فا..ه خونهست. این قلب شده آشغالدونی که نسبت به آشغالها تمایل عجیبی داره.
عجیب حس میکنم که مفهوم زمین گرد است را فهمیدهام. علیاکبر آن شب من را نفرین کرد. نفرین بدی هم کرد که حس میکنم دارد عملی میشود. کتکم نزد، سیاه و کبودم نکرد، فحشم نداد، هیچچیز نگفت؛ اما نفرینم کرد. برگشت و در چشمهایم زل زد و گفت:
- من قلبم رو بهخاطر یه آشغال دروغگوی پستفطرت خالی کردم و عاشقش شدم..دعا میکنم بشی عاشق یه آشغالِ پستفطرتتر از خودت که همهی دودمانت رو ازت میگیره!
عملی شد. عاشق یک پستفطرت شدهام و لعنت به من که علیاکبر را به یک مست دخترباز فروختم. مهربان باشد که باشد، مگر علیاکبر نبود؟ این تاوان خــ ـیانـت به علیاکبر است یا تعبیر نفرینش؟ کدام یک؟ لعنت به قلبم که زبان عقلم را نمیفهمد؛ اگر کمی میفهمید، معتاد دماوند نمیشد. آدم اگر معتاد چیزی شود، به این فکر نمیکند آن چیز خوب است یا نه، تنها آن را میخواهد. این چرخه پایان نمیپذیرد. این اعتیاد تمام نمیشود مگر با زجرکششدن و گاه هم میرسد که زجرکش هم بشوی چیزی درست نمیشود و تو همان معتاد میمانی!
در چشمهایش نگاه میکنم. سمیه من فهمیدم کجای راه را اشتباه آمدی که این نمکنشناس دستپروردهات شد. یک حرامزاده بهتر از این هم نمیشود. کسی که یک قطره از خون البرز در رگهایش بجوشد، بهتر از این هم نمیشود. دوست داشتم در نگاهش خیره شوم و بغرم:«حروم زاده!»؛ اما قلبم طاقت تلافی ندارد. اشکهایم را با نفرت از چشمهایم میزدایم و میگویم:
- فکز کردم برات مهمم و اگه ازت بخوام بیای سمیه رو ببینی میای؛ ولی میبینم چهقدر احمق بودم؛ چهقدر احمق بودم که فراموش کردم از نسل البرزی و هفتسال قد یه قرن، زیر دستش بودی...لعنت به من!
و میروم. اگر بمانم زانو میزنم و زانوزدن در برابر یک اهریمنزاده یعنی اوج خفت و خواری! صدایش را میشنوم که اسمم را صدا میزند؛ اما دیگر هیچچیز مهم نیست، هیچچیز. من امروز تحقیر شدم؛ آن هم از جانب عزیزترین در قلبم. اگر علیاکبر این را میگفت، کمتر ناراحت میشدم؛ اما...دماوند این حق را نداشت. او حق نداشت من را تحقیر کند؛ آن هم با آتویی که خودم دستش داده بودم. او حق نداشت!
اشکهایم بند نمیآیند. هر چه میکنم تا شعارهای "آن احمق ارزش اشکهایت را ندارد" را به خودم بقبولانم نمیتوانم. به بیمارستان پناه میبرم. عجیب به یک آغوش حمایتگر احتیاج دارم. بالا میروم و معصومه را با چشمان سرخ درمانده برای نیمساعت چشم روی هم گذاشتن میبینم. از او سراغ علیاکبر را میگیرم که میگوید در ماشین است. منظورش از ماشین، ماشین حاجی است؛ خودروی ملی، سمندِ حاجی جایگزین اسپورتیجی که برای من حاوی یک عالَم خاطره بود.
میروم و میبینم که در ماشین مشغول صحبتکردن با تلفنش است. در یک قدمیاش میمانم. من به اینکه به من دلگرمی بدهد شدیداً محتاجم؛ اما اگر پسم بزند چه؟ اما تاب نمیآورم و به شیشه میزنم. در حالیکه با تلفن صحبت میکند، به سمتم برمیگردد و با دیدنم، ابروهایش بالا میپرند. قفل در را میزند و من تا در را باز میکند، خودم را درآغوشش پنهان میکنم. نمیدانم موثر است یا نه، تنها میخواهم گریههایم را در پهنای آغوش کسی بریزم.
- آقای رحیمی...عرض کردم بنده..مشکلی برام پیش اومده نمیتونم بیام..باور کنید هیچ رقمه برام ممکن نیست بیام، شرمنده! .بله، بله!..میتونید با آقای قانطی، از دوستانم هستن، تماس بگیرین؛ فکر کنم وقت خالی داشته باشن..خواهش میکنم..یا علی!
romangram.com | @romangram_com