#من_به_برلین_نمیروم_پارت_173
- مامـ...گفتی چش شده سمیه؟
با نفرت نگاهش میکنم و میگویم:
- حقا که لیاقت مامان صدازدنش رو هم نداری!
مردمکهای لغزانش به من میفهماند که هنوز مادرش را دوست دارد؛ اما چرا پیشش نمیرود؟ لعنت به البرز! با دستپروردهی سمیه چه کرده است؟
داد میزند:
- جواب من رو بده...گفتی رفته کما؟
دستهایش را از شانهام پس میزنم و با چشمهای تارشده از اشکم نگاهش میکنم. مردمکهایم در اشک غوطهور میشوند. زمزمه میکنم:
- آره...
و بعد بیرحمانه و با خشمی وافر نگاهش میکنم؛ تیز:
- بهخاطر توی بیلیاقت!
نگاهش رنگ دیگری میگیرد. انگار فقط منتظر مهر تائید من بر کمارفتن سمیه بود؛ چون نگرانی که آن را حس کرده بودم، از بین میرود و پوزخندی بر گوشهی لبش میشود:
- هه! بهخاطر من؟! باشه...خب حالا چرا اومدی بیمارستان رو گذاشتی روی سرت؟ میخواستی آبروم رو ببری؟ چون عمهی شوهر عزیزت رفته کما؟
داغ میکنم، باز روی مدار جنون و دیوانگی میروم:
- خاک بر سرت احمق بیعرضه...لعنتی اون مادرته...میفهمی؟ نه نمیفهمی؛ چون اون البرز توی گوشت رو با شرُوِرهای خودش پر کرده...کور شدی دماوند..نمیتونی بد و خوب رو از هم تشخیص بدی. نمیتونی شیطون رو از فرشته تشخیص بدی.
romangram.com | @romangram_com