#من_به_برلین_نمیروم_پارت_172
داد میزنم:
- چی رو نگاه میکنین؟ بدبختی یه مادر و بیشعوری بچهاش مگه دیدن داره؟
عدهای سری به نشانهی تاسف تکان ميدهند و کنار میروند و یکی دو احمق از من فیلم میگیرند. حالم از خودم به هم میخورَد. این را دیگر برای چه میخواهند؟ فردا میشوم سوژهی دست یک مشت علاف بیکار؟! دیوانهی زنجیری یکی مانند من بود؛ هر انسانی آستانه تحمل خاصی دارد. تحمل که سر بیاید، میزند به سیم آخر و هر چه و هر که را که قلبش مقصر تلقی کند به آتش میکشد. وقتی دیوانه بشوی، قلبت چنان به همه جا آتش میزند که عقلت درمانده میماند و فقط گوشهای به نظاره میایستد.
من هم به سیم آخر زده بودم. حتی اگر کمی کمتر دوستش داشتم، به سام قسم که دماوند را با همین دستهای لرزان از خشمم خفه میکردم. او حقش این بود که اعدام شود. او به جرم نابودی آمال و آرزوهای مادرش، به جرم نامردی در حق مادرش، به جرم انداختن مادرش به روی تخت بیمارستان، به جرم کمارفتن مادرش؛ او یک قاتل بود، نبود؟
دل مادر که شکسته شود، عرش خدا به لرزه در میآید. دل مادر را که شکاندی، در قعر جهنم هم جای نداری! دل مادر که بشکند، آه که بکشد برایت، از همه بدتر از برای تو آسیبی به او برسد، باید هزارانبار کشته شوی و آخر هم خوراک کفتارها شوی و در جهنم، در آتش سوزانش، بارها سوزانده بشوی تا بفهمی با یک اخم یا صدای بلند چهقدر دل مادرت را سوزاندی!
من را به پشت ساختمان میبرد و با صدایی که از حرص کمی بم شده است؛ اما هنوز آرام است و مراعاتم را میکند، میگوید:
- چی شده؟ چرا اومدی محل کارم رو میذاری رو سرت؟
خوب بود آن شبی را که من همهی زندگیام را در برابر علیاکبر باختم به رویش بیاورم؟ آن شبی که بیتوجه به من بدبخت از خانه بیرون رفت؟ اما نه، من مهم نیستم؛ دیگر هیچکس جز سمیه در این زمان مهم نیست!
ابروهایم را در هم میپیچانم و با بغضی از جنس خشم که دارد خفهام میکند میگویم:
- خوبت کردم، بدتر از اینا حقت بود. آخه توی نامرد چی داری که سمیه خاطرخواته؟ توی آشغالی که هشتماه ایرانی و بهش یه سر هم نزدی آخه به چه دردی میخوری؟ ها؟
به روپوش سفیدش چنگ میزنم و با گریه میگویم:
- چی داری که سمیه میره کما بهخاطرت؟
جابهجا شدن سیبک گلویش را میبینم. نگاهش میلرزد. میبینم که رنگش سفید میشود و حس میکنم که تمام تنش یخ میشود. دستهایم را از روپوشش جدا میکند و شانههایم را محکم میفشارد و میگوید:
romangram.com | @romangram_com