#من_به_برلین_نمیروم_پارت_170


دماوند اما بزرگتر هم که شد، حس می‌کردم باور نمی‌کنه که محمد باباشه. نمی‌دونم چرا؟ نمی‌دونم چی رو فهمیده بود که به این ابهامش دامن زده بود. من هم همه‌ی شب و روز کتمان می‌کردم. اون روزی که پدرت اومد سراغت و من البرز رو دیدم، آشوب و بلوایی توی دلم به راه افتاد که خدا می‌دونه. از نگاه‌های عمیقش به دماوند می‌ترسیدم..می‌دونستم می‌فهمه که پسرشه. من همه‌ی عمرم با ترس از این زندگی کردم که یه روز البرز بیاد و دماوند رو ببره و بالاخره بردش. احمقانه‌اس آدم بچه‌ی خودش رو نشناسه...همه‌ی زندگی من رو برد...و چیزی که دلم سوزوند، نامردی پسرم بود که حالا بعد از تقریبا هشت‌سال برنگشته! می‌دونی الی، همیشه این‌طور به خودم دلداری میدم که البرز لعنتی نمی‌ذاره بیاد ایران؛ ولی این دل وامونده‌ام گاهی ندا میده این بچه کنارمه و من ازش بی‌خبرم.

بلند زیر گریه می‌زنم و هق‌هق می‌کنم. دلم برای گریه‌های مظلومانه و حس‌های درست مادرانه‌اش ریش‌ریش می‌شود. دلم می‌گیرد که دماوند کنار من است و من او را وادار به دیدن مادرش نمی‌کنم. این اجحاف بزرگی در حق سمیه بود؛ اما نمی‌دانستم البرز چه در گوشش خوانده بود که به هیچ‌وجه حاضر به دیدن مادرش نمی‌شد!

حس می‌کنم صورت سمیه کبود است. نگران به سمتش می‌روم و سعی می‌کنم او را وادار به خوردن آب کنم که دستم را پس می‌زند و می‌گوید:

- خوبم..بذار حرفام رو بگم..من نه خودم رو می‌بخشم نه البرز رو...شاید حق دماوند بود که بدونه باباش کیه؛ ولی من نمی‌خواستم از دستش بدم و بابایی که ولش کرد دیگه دیدن نداشت. ولی حق من این بود که پسرم، کسی که به‌خاطرش خوار شدم، اون دنیام رو فروختم و همه زندگیم رو پاش گذاشتم برگرده؛ ولی برنگشت. نمی‌دونم کجای راه رو توی تربیتش اشتباه رفتم؛ ولی اون پسر البرز بود دیگه...حتی اگه من خودم رو می‌کشتم هم باطنش مثل اون مرد بود. باباش عاشقم کرد و ولم کرد و خودش هم رفت و من رو هفت‌سال چشم به انتظارش نشوند. به‌خدا که هر لحظه منتظرم در باز شه و از توی حیاط داد بزنه:

- مامان من گرسنمه...مامان من موتور می‌خوام...مامان....

دوتایی بلند سوگ سر دادیم. نوحه‌ها و درددل‌های سمیه دل سنگ را هم آب می‌کرد چه رسد به من!

- پشیمونم براش موتور نگرفتم؛ ولی..نمی‌خواستم بشه یه ولگرد و از طرفی می‌خواستم به همین بهانه هم شده یه کم بیشتر درس بخونه. گاهی حس می‌کنم قهر کرده رفته تا من براش موتور هوندا بگیرم و برگرده ...ولی هفت‌ساله برنمی‌گرده...موتور خریدم؛ ولی برنگشت...

صورتش کبودتر می‌شود و مچ دست‌هایم را بیشتر می‌فشارد. نمی‌گذارد بروم حداقل قرصی به او بدهم یا مادر را صدا بزنم، نمی‌گذارد.

- منِ زخم‌خورده دارم بهت نصیحت می‌کنم...هیچ‌چی رو به قیمت آخرتت نفروش...به هر در بسته‌ای خوردی حرفی که طیبه به من زد رو تکرار کن...برگرد به خدات...من از بی‌حجابی، بی‌دینی، بی‌نمازی و بی‌خدایی و بی‌عفتی و عشق‌های یکی‌دو روزه زخم خوردم و برای همین بود که همیشه مراقب بودم گـ ـناه بیشتر نکنم. برای همین بود توی مدرسه روی نماز و حجاب بچه‌ها حساس بودم و گیر می‌دادم...برای خودتون بود...برای همین بود نخواستم پسرم یه آدم دیگه بشه؛ ولی نشد..تلاشام نتیجه نداد!...بالاخره شد یکی عین باباش...

چشم‌های سرخش از چشم‌های لبریز از اشکم کنده نمی‌شود. این نفس‌های منقطع من را می‌ترسانند. جیغ می‌زنم:

- بذار برم مادر رو صدا کنم...التماست می‌کنم سمیه...

تکه تکه و بریده بریده می‌گوید:

- مرگ و...زندگی...دست...خداس..برام...طلب...بخشش...کن..فقط...کاش... می‌فهمیدم... حال ...دماوندم...خوبه...یا نه...همینم...برام....بس ....بود...


romangram.com | @romangram_com