#من_به_برلین_نمیروم_پارت_169
- نه..نه...بحث اعتماد نیست. من به تو اعتماد دارم، تو رو عین دخترم میدونم؛ ولی شرمم میگیره از خریتهام. اگه اینا رو میگم برات، برای اینه ازشون درس بگیری و بفهمی هیچی باارزشتر از یه زندگی آروم زیر سایهی خدا و خانواده نیس..به هرحال...
همهچیز گذشت تا اینکه ...تا اینکه ...ما باهم...رابطه برقرار کردیم..نمیشد اسمش رو گذاشت تجاوز؛ چون منم میخواستم...همهی امیدم شده بود بیاد خواستگاریم؛ ولی هنوز یه ماه نشده بود که رفت..اون پسر رفت..هم خودش، هم خواهرش...من هم هیچ نام و نشونی ازش نداشتم جز اینکه اسمش البرز حاتمیه!
همین را که میگوید، رنگ از صورتم میپرد. ذهنم توانایی پردازش این حجم اطلاعات جدید را ندارد. در مخیلهام هم نمیگنجد. یادم میآید که قبلترها در ذهنم داستانهای عجیب از سمیه و البرز و دما میساختم؛ اما هرگز،هرگز فکرش را هم نمیکردم که واقعیت داشته باشد. همیشه در ذهنم بود که چرا دماوند را البرز برداشت و برد؛ اما رویم نشد از سمیه بپرسم. فکر میکردم یک دشمنی یا کینهی قدیمی باعث شده است البرز به خودش اجازه بدهد دماوند را با خود ببرد. حتی وقتی معصومه میگفت "فکر کنم پسرش بوده" هم باور نکردم. نه به شخصیت سمیه میآمد نه به البرز. با لکنت میپرسم:
- اَ..اَلـ...بُرز؟
آهی میکشد و چشمهای سرخ لبریز از اشکش را برای بار هزارم پاک میکند:
- آره، همون شریک بابات.
-من..من فکر میک..کردم دماوند پسر محمد..خوشوقته نه البرز..فکر میکرد...م شاید اشتباهی فکر کرده دماوند پسرشه یا یه دشمنی باعث شده...اینطوری انتقام بگیره...
تلخندی میزند:
- نه..اون رفت و من موندم و آوارگی حاملهبودنم..دست از پا درازتر برگشتم کرج و فقط تونستم قضیه رو به مصطفی بگم...اصلا فراموش نمیکنم وقتی که حرفام رو شنید چهقدر عصبانی شد؛ حرص خورد، حتی کتکم زد، خودش رو زد و میگفت تقصیر اونه که حواسش به من نبوده. مادرم تا شنید، سکته کرد و مرد! اون روزا، بدترین روزای عمرم بود. از همه بدتر این بود که هنوز هم امید داشتم که البرز برگرده و حتی به مصطفی اصرار میکردم بگرده دنبالش؛ اما مصطفی یکی زد توی گوشم و گفت "بیشتر از این گند نزن بهش؛ اون اگه مرد موندن بود، ولت نمیکرد!" حق با مصطفی بود. البرز یه آدم خودخواه بود. انکار نمیکنم، روزای خوبی با هم داشتیم و بعضی از محبتهایی که در حقم میکرد، هیچکس حتی مصطفی هم برام نکرده بود...بهتر بود بگم تفاوت البرز با مردای اطرافم، چیزی بود که من رو جذبش کرد...مصطفی که میترسید چوب حراج بخوره به آبرومون، همهی دار و ندارمون رو فروخت و اومدیم تهران. همین خونه رو که اون موقعها یه خونهی کلنگی ساده بود، خرید. کسب و کار جدیدی راه انداخت..محبتهای طیبه رو اون دوران فراموش نمیکنم. با اینکه قبلنا من فقط بهش نیش و کنایه میزدم و یه خواهرشوهر بد بودم؛ اما اون چون بزرگتر و عاقلتر بود، چشم روی همهی بدیهای گذشته بست و هوام رو داشت..ازم مراقبت میکرد و مدام این رو بهم میگفت:« اِرجِعی اِلی رَبّکَ راضیهً مَرضیه»
(به سوی پروردگارت بازآی که تو خشنود و او راضی از توست-سوره مبارکه فجر آیه ی بیست و هشت)
جملهای که پس از صیغهشدن من و علیاکبر، مادر همیشه به من میگفت و همین آیه انقلابی عجیب در من ایجاد کرد که باعث شد خدا را در درونم پیدا کنم و به این باور برسم برای رسیدن به او، باید یک شیعهی حقیقی بود. برای به او رسیدن، نماز و قرآن و روزه و حج و حجاب و تمام واجبات ضروری بود. مهربانی، خیرخواهی و خوشاخلاقی و همهی اینها برای رسیدن به اوست. حرف مادر که مقدمهی این انقلاب بود به کنار، خواستن خودم از همهچیز مهمتر بود!
- کارم شب و روز شده بود توبه..دیگه مطمئن شده بودم البرز دیگه برنمیگرده و من فریب خوردم..به خودم قول داده بودم یه آدم درست بشم و از گـ ـناه دور باشم فقط خودم که هیچی، بچهام بیچاره نشه.. اینکه پاکی و نجابتم از بین رفته بود جگرم رو نمی سوزوند، اینکه مصطفی برگشت داد زد تو صورتم" خاک بر سرت سمیه فردا به این بچه میگن حرومزاده! این چه لگدی بود به بخت خودت زدی؟" این حقیقت من رو بدجور نابود کرد. اینکه چه میخواستم چه نمیخواستم بچهام، حاصل یه هــ ـو*س و رابطهی نامشروع بود! هیچوقت به سقط جنین فکر نکردم..بدجور با بچهام خو گرفته بودم و از طرفی میدونستم مصطفی بشنوه واویلا میکنه..معتقد بود این بچه هیچ گناهی نداره و تو خودت باید تاوان اشتباهت رو پس بدی!
مصطفی مدام توی گوشم پر میکرد توکلت به خدا...و من توکل کردم..التماس کردم، دعا کردم و نماز خوندم، قرآن و به هر چی دعا میدونستم رو آوردم و حتی...خودم که حامله بودم نمیتونستم؛ از طیبه خواستم بره مشهد دعام کنه خدا ببخشتم..میدونستم دلش پاکه...اونم سپرد به یکی از همسایهها که میخواست بره مشهد. خلاصه من هفتماهم بود که خدا جواب دعاهام رو داد و محمد؛ همونی که آقام میگفت زنش شو و نمیشدم، همهی شرایطم رو قبول کرد و ازم خواستگاری کرد. مصطفی بهم گفت اگه نمیخوای بگو نه؛ ولی من خودم رو فدا کردم بهخاطر پسرم که میخواستم بدون اسم بابا نباشه. پس قبول کردم و عقد کردیم. بعدا خیلی از فامیلامون میگفتن چه بی سروصدا و این حرفا؛ ولی خب محمد بود که همیشه سپر دفاعیم بود و اجازهی این رو به کسی نمیداد که ما رو نقل مجلس کنه...من که هیچی؛ ولی نجابت اون اثباتشده بود.
خلاصه گذشت و مصطفی و محمد طبقهی بالا رو ساختن و یه دستی هم به طبقهی پایین کشیدند و همون موقعها بود که من زایمان کردم. دیگه هیچی از عشق و علاقهام به البرز نمونده بود؛ ولی عجیب دلم میخواست به یاد خاطراتی که باهاش داشتم اسم پسرمون رو بذارم دماوند...اون موقعها همیشه میگفتم اسم بچه رو اسم یه کوه بذاریم و اون هم میگفت بذار دماوند! و من هم گذاشتم دماوند تا بدونم که این یه یادگاری از گذشتهامه. مصطفی راضی نبود و حتی طیبه هم میگفت درست نیست، شاید برای محمد سخت باشه؛ ولی خود محمد گفت که اشکالی نداره؛ اما من رگههای ناراحتی رو توی چشماش میدیدم؛ ولی بنده خدا اونقدر آدم خوبی بود هیچوقت به روم نیاورد. من که درسم رو تموم کرده بودم، رفتم سرکار و دماوند روز به روز بزرگتر میشد و همبازی علیاکبری بود که یه سال ازش بزرگتر بود؛ ولی خب با هم رفتن مدرسه. محمد براش یه پدر نمونه بود؛ ولی دماوند هنوز چهارسالشم نبود که محمد مرد. مردن اون برای من شرایط رو خیلی سخت کرد. حمایتهاش واقعا دلگرمکننده بود و من بد حامی رو از دست داده بودم.
romangram.com | @romangram_com