#من_به_برلین_نمیروم_پارت_168


- تنهایی؟ یعنی دوستی چیزی نداشتی؟

- نه..میگم که...اون زمان دخترا درس نمی‌خوندن، اونایی که می‌خوندن هم همش انگشت‌شمار بودن و من باهاشون دوست نبودم...

می‌دونی الی‌جون...من توی خانواده‌مون، درست مثل نوجوونیای علی‌اکبر بودم. با عقایدشون مخالف بودم، دوست نداشتم چادر بزنم، نماز بخونم و روزه بگیرم...دوست داشتم مثل دخترایی باشم که با مانتو می‌اومدن بیرون...طیبه همیشه می‌گفت علی‌اکبر به تو رفته! راست می‌گفت؛ اما چوب این توهم استقلال و مخالفت با خانواده رو بدجوری خوردم.

اشک‌هایش را پاک می‌کند و دوباره می‌گوید:

- چند ماه اول خوب بود تا آقام مرد. دیگه کمتر کسی به من گیر می‌داد و همه درگیر مردن آقام بودن..حقیقتش من توی اون خانواده، کسی جز مصطفی رو دوست نداشتم. اون موقع مصطفی مسلم و معصومه رو هم داشت و من حتی از طیبه و بچه‌هاش هم خوشم نمی‌اومد. آقام همیشه بهم سخت می‌گرفت و مامانم یه زن ساده بی‌سیاست بود که فقط بلد بود بره خونه‌های مردم و غیبت این و اون رو کنه...اصلا از کل دین و مذهب، یه چادر و نماز و روزه‌اش رو فهمیده بود! بنده خدا، روحش هم شاد باشه، هیچ هنری هم نداشت و از یه خانواده‌ی ساده بود. همیشه با خودم می‌گفتم حیف آقام با این زنش. آقام یکی بود عین مصطفی، فقط مستبدتر و سختگیرتر. خیلی به دین و مذهب و قانون و اینا مقید بود و به‌خاطر نگرانیش برای ما، همیشه بهمون سخت می‌گرفت. من هیچ‌وقت حساسیت‌هاش رو درک نکردم و فقط نفرت رو نفرت تلنبار می‌کردم...خدا من رو ببخشه.

هراسان بلند می‌شوم و از یخچال برایش آب می‌آورم و به دستش می‌دهم و می‌گویم:

- بخور یه کم آرومتر شی...

تشکری می‌کند و هنوز نفسش جا نیامده، ادامه می‌دهد:

- هیشکی حواسش نبود و منم...زد و از بخت بد روزگار عاشق یه پسری شدم که خواهرش توی دانشگاهمون بود و هر از گاهی می‌اومد سراغش. خام و ابله بودم. هیچ‌کس هم نبود که اون موقع کمکم بده...برای همین...رفتم با اون دختر که یه ترم از من بالاتر بود صمیمی شدم..اسمش محبوبه بود. از خانواده‌های پولداری بودن که بعد از انقلاب با فروختن زمین‌ها و شرکت‌های نصفه‌کاره‌ی طرفدارای شاه به یه جایی رسیده بودن...به هرحال زمان شاه همه می‌خواستن فرار کنن و دار و ندارشون رو با قیمت ارزون می‌فروختن و بعد انقلاب، همون زمینا قیمتشون چندبرابر شد.

خلاصه...گذشت و من اون‌قدر با اون محبوبه صمیمی شدم که شدم یکی عین اون؛ از اون دخترایی که با مخالفت با اسلام، سعی داشتن اسم خودشون رو بذارن باکلاس. دیگه منم چادری رو که به‌زور روی سرم بود کنار زدم و با اینکه اوایل یه کم سختم بود؛ ولی کم‌کم توی بحث‌های دخترونه پسرونه شرکت کردم و حتی یه بار هم رفتم مهمونی..همه‌ی تلاشم جلب توجه اون پسر بود..و بالاخره هم توجهش جلب شد. اون زمان به آسونی الآن نبود که با یکی دوست شی و عاشق شی و برین بیرون و کسی نگه خرتون به چند؟! اون‌قدر سخت‌گیری بود، نمی‌شد راحت با هم باشیم. خلاصه اون به من گفت از من خوشش میاد و منم که عاشق و شیدا! کارمون شده بود نامه‌نگاری و دیدن همدیگه از دور و گاهی یکی دو کلوم با هم حرف‌زدن و همش هم مدیون محبوبه بودیم که شده بود واسطه..که کاش نمی‌شد!

من بیشتر از اون نامه می‌دادم. اون یه مرد سرد و مرموز بود و گاهی تعجب می‌کردم که چه‌طوریه که از من خوشش اومده؟! از اون پسرای لوس یا خیلی عاشق‌پیشه نبود، یه مرد کامل بود! تحصیل‌کرده و یه فرد جا افتاده...همه‌چیز همین‌طور می‌گذشت و من توی تهران یه سمیه بودم و توی کرج یه سمیه! و روز به روز بیشتر شیفته می‌شدم...تا اینکه..

نگاهش را از من قایم می‌کند و من در تنگنابودنش را حس می‌کنم. می‌گویم:

- می‌تونی به من اعتماد کنی؛ ولی اگه نمی‌خوای عمه...


romangram.com | @romangram_com