#من_به_برلین_نمیروم_پارت_167

روی فرش، جلوی پایش، زانو می‌زنم و می‌گویم:

- به من بگو تو رو خدا...دارم سکته می‌کنم...چی شده؟

مردد است؛ این را کاملا حس می‌کنم. اینکه شاید چیزی اندرون قلبش دارد که نمی‌خواهد پرده از آن بردارد. بالاخره در جدال نگاه‌هایمان، کوتاه می‌آید و دل به دریا می‌زند.

- حوصله داری بشنوی؟

سرم را تکان می‌دهم و با اطمینان‌بخش‌ترین لحن ممکن می‌گویم:

- برای حرف‌های تو همیشه حوصله دارم..

تلخندی می‌زند و چشم‌هایش را روی هم می‌فشارد. به مبل تکیه می‌دهد و دست به گردن دائما دردناکش می‌کشد. قبل از شروع‌کردن حرف‌هایش می‌گویم:

- برات آب بیارم؟

سرش را به نشانه‌ی نه بالا می‌دهد و بالاخره لب می‌گشاید:

-هیجده سالم نشده بود که دانشگاه یه شهر دیگه قبول شدم. خیلی منتظر این بودم که برم دانشگاه و درس بخونم و بشم یه کاره‌ای. اون زمان دخترا خیلی درس می‌خوندن، تا کلاس پنجم بود؛ ولی من با حمایت‌های داداش مصطفی حتی دبیرستان رو هم خوندم. آقام زیاد راضی نبود، هی می‌گفت بیا برو با محمد ازدواج کن. محمد پسرعموم بود...

میان کلامش می‌پرم و سریع می‌پرسم:

- محمد، شوهرت عمه؟

اشکش را پاک می‌کند و می‌خواهم چیزی برای همدردی بگویم که ادامه می‌دهد:

- اون زمون، آقام می‌گفت با این خوشبخت میشی؛ ولی من تو کله‌ام نمی‌رفت. همه ی‌عشقم این بود برم دانشگاه و درس بخونم. با دانشگاه‌رفتنم مصطفی هم موافق نبود؛ مخصوصا چون توی یه شهر دیگه بود. اون موقع‌ها ما کرج بودیم و من قرار بود بیام تهران درس بخونم. زیاد هم دور نبود؛ ولی خب...موافق نبودن دیگه. اون‌قدر اصرار کردم، تحصن غذا کردم، گریه کردم و پافشاری که بالاخره مصطفی آقام رو راضی کرد. آقام مصطفی رو خیلی قبول داشت..مصطفی هم می‌گفت زود زود میاد بهم سر می‌زنه. خلاصه من با کلی امید و آرزو رفتم تهران به دنبال درس و یه کم استقلال!

romangram.com | @romangram_com