#من_به_برلین_نمیروم_پارت_166


- حالت خوبه عمه؟ گریه کردی؟

لبخندی می‌زند و با آرامش ذاتی‌اش می‌گوید:

- بیا تو دم در بده. بیا تو بگو ببینم این یه ماهه چرا رفتی حاجی حاجی مکه؟

جلو می‌روم و می‌بینم که رنگ به رو ندارد. قلبم درد می‌گیرد. با همان صدایی از که دیدن سرخی چشمانش گرفته شده است می‌پرسم:

- چی شده؟

لبخند یا بهتر بگویم تلخندی می‌زند و سعی می‌کند حواس من را پرت کند:

- علی‌اکبر سخت می‌گیره نمی‌ذاره بیای به ما سر بزنی؟

صدایم اوج می‌گیرد؛ دست خودم نیست، نگرانش شده‌ام:

- سمیه!

در را رها می‌کند و به داخل می‌رود. سریع کفش‌هایم را از پایم در می‌آورم و به سمتش می‌دوم. شاخه گل‌های رز سفید از دستم روی گل‌های فرش می‌افتند. بازویش را می‌گیرم و به سمت خودم برمی‌گردانم. اشک‌هایش را که می‌بینم، ماهیچه‌هایم منقبض می‌شوند و حرص و غم در عمق قلبم جای می‌گیرد. می‌پرسم:

- کی ناراحتت کرده سمیه؟ حاجی چیزی گفته یا مامان؟ چی شده؟

روی مبل می‌نشیند. چشم‌هایش را می‌بندد و باز می‌کند و نفسش را آه‌مانند بیرون می‌دمد:

- من خیلی وقته دلم پره الی، خیلی ساله..


romangram.com | @romangram_com