#من_به_برلین_نمیروم_پارت_165

با دیدن دماوند متعجب ماندم. مادرش نگران به من نگاه کرد. دماوند هم شوک‌زده نگاهم می‌کرد. خب باید مانندخودشان واکنش دهم؛ برای همین بلند جیغ کشیدم:

- وایی!

و بعد مقنعه را روی سرم کشیدم. دماوند هم نگاهش را دزدید. مادر دماوند با ناراحتی گفت:

- ببخش عزیزم، فکر کردم دماوند پایینه. ببخش گلم، دماوند اصلا نگاه نکردها.

اشکال ندارد سمیه‌جان؛ یک نظر حلال است. دماوند آن طرف داشت از خنده منفجر می‌شد و من هم مثلا شرمزده گفتم:

- فکر کنم من برم پایین بهتر باشه.

سمیه شانه‌ام را گرفت و گفت:

- ناراحت شدی نرجس‌جان؟

ناراحتی کجا بود؛ دارم از دست پسر مزخرفت فرار می‌کنم. با ناراحتی ظاهری گفتم:

- نه خاله، بهتره من برم. دیگه روم نمیشه توی صورت پسرتون نگاه کنم. خداحافظ.

و مثلا از شدت شرم ذوب شدم و به طبقه پایین پرواز کردم...»

آه یاد آن روزها که بی‌دغدغه فقط سعی در مسخره‌بازی داشتیم به‌خیر! یاد روزهایی که اکیپ سه‌کله‌پوکمان تکمیل بود. روزهایی که هنوز مانند تکه‌های پازل از هم جدا نشده بودیم. الآن نزدیک هم بودیم؛ ولی انگار فرسنگ‌ها از هم فاصله داشتیم. چه روزهای رنگینی بودند؛ من سیمای اکیپ بودم و علی‌اکبر کیاوش و دماوند، دماخان! حاضر بودم تمام دنیایم را بدهم؛ اما به آن روزها برگردم. برگردم به آن لبخندهای صمیمی، به آن رفاقت و مرامی که در بطن وجودمان بود، به نفرتم به دماوند و علاقه‌ام به کیاوش، به مسخره‌بازی‌هایمان، شهربازی‌رفتنمان، ولگردی در گروه‌های چت دختر و پسر؛ به اینکه همیشه من و کیاوش به عنوان دوست‌های یکدیگر وارد گروه می‌شدیم و دماوند هم بعد از ما می‌آمد و نقش برادر غیرتی من یا گاهی اوقات نقش دوست‌دختر قبلی کیاوش را بازی می‌کرد. به دُم‌بازی و زو، به اذیت‌کردن معصومه، به طرفدار لیتوبودن، به شمال، به رفتن در دریا و از هوش‌رفتنم، به اذیت‌کردن سامان و نفرین‌کردن‌هایم در حق شیرین، به مهر و محبت‌های سام و لبخند فاریا. من می‌خواستم به تمامی گذشته‌ای برگردم که قدرش را ندانستم. به خنده‌های بلند بلندم و حالا خیلی وقت بود حتی یک لبخند کوچک هم نزده بودم چه برسد به قهقهه‌زدن.

- چرا وسط حیاط ایستادی؟

از فکر بیرون می‌آیم و به سمیه نگاه می‌کنم. سرخی چشمانش اولین چیزی است که توجهم را جلب می‌کند. لبخندی که از مرور گذشته روی لب‌هایم نشسته است، پاک می‌شود و نگران می‌پرسم:

romangram.com | @romangram_com