#من_به_برلین_نمیروم_پارت_163
آه راستی؛ انگار که دماوند آنچنان که تظاهر میکرد، مست نبود! بیچاره الیسیما!
***
«گذشته»
هنوز صدای دادهایش در گوشم بود. وقتی با خشم نفرین میکرد، فحش میداد، فریاد میزد، تخریب میکرد، خودش را ذرهذره نابود کرد. آن شب، نفرین شده بود؛ شبی که کابوسم بود، حتی بعد از هفتسال.
خودش را زد؛ اما من را نزد. خودش را نفرین کرد، به من هیچچیز نگفت. اصلا انگار من در آن اتاق نبودم. انگار من با آن چشمهای خیس و هقهقهایم از سر ترسم را نمیدید. هیچچیز جز خودش را نمیدید. یک لحظه حس کردم اصلا خودش فرزان است؛ نمیفهمیدم چرا آنقدر خودش را زجر میداد؟
دوستم داشت و من هم دوستش داشتم. این قدرت عشق و علاقهاش بود که نمیگذاشت به من حتی کوچکترین آسیبی هم وارد کند.
اما پس از آن واقعه عظیم، من دیگر کیاوشی ندیدم. شد علی اکبر؛ سرد، داغان، کلافه و بیحرف. دیدن لبخندش جزء محالات شده بود؛ آن هم علیاکبری که هر روز نیشش تا بناگوش باز بود. پس از آن شب، اگر وادار نمیشد، حرفی نمیزد. از این رو به آن رو شد. حتی مادرش من را کناری کشید و پرسید:«چیزی شده بینتون؟!»
و من از توضیح عاجز ماندم. در اتاقش را بست؛ به روی همهمان. قبلترها اصرار پشت اصرار تا من در اتاق او بخوابم؛ ولی بعد از آن شب وقتی خودم با پای خودم حاضر بودم به اتاقش بروم، این بار او بود که من را پس زد.
دیگر خانه ساکت و سوت و کور شد؛ درست شبیه خانهی سمیه شد. معصومه هم ازدواج کرده بود و دیگر در جمعمان نبود. اگر او بود، شاید من کمتر اذیت میشدم. حداقل یک همدم بود تا با او حرف بزنم. همه کس من در آن خانواده، علیاکبر بود و پس از آن شب، تنها کسی که نخواست حتی نگاهمم کند، او بود. همهچیز برایم رنگ باخته بود. هیچچیز برایم معنا نداشت. تازه میفهمیدم که چهقدر دوستش دارم. مدام مینشستم و به اتاقش زل میزدم. هنوز نوجوان بودم؛ نمیتوانستم منطقی برخورد کنم و حتی کمی خودم را برایش توجیه کنم.
در کنار حس غمم، حسی که گریبانگیرم شده بود، خجالت بود. او راز من را فهمیده بود؛ رازی که چهلدرصد بهخاطر خجالت رویم نشد برایش بگویم. از من پررو بعید بود؛ اما به هرحال بحث مهمی بود.
او فهمیده بود که من دختر نیستم. وقتی که تحملش سر آمد و خواستار رابطه شد، همهچیز لو رفت. من بدبخت شدم. درست در جایی که من و کیاوش بیش از حد به هم وابسته شده بودیم، همهچیز به هم ریخت.
مادر و حاجی و حتی معصومه و سمیه هم خیلی تلاش کردند مشکل میان من و علیاکبر را حل کنند؛ اما نشد. همه فهمیده بودند علیاکبر آن علیاکبر سابق نیست. پاییز بود و سردیاش عجیب روی علیاکبر هم تاثیر گذاشته بود. فقط به حوزه میرفت، به خانه برمیگشت. بیحرف سر سفره مینشست ناهارش را میخورد، به اتاقش میرفت و در را می بست. ریخت و قیافهاش مانند همیشه مرتب نبود. گوشیاش را که آن شب به دیوار کوبیده بود، همانطور شکسته گوشهی اتاقش بود. قبلترها، دوتایی ساعتها مینشستیم اتاقش را که تقریبا اتاقمان شده بود، تمیز میکردیم؛ ولی دیگر نه. اتاقش بدتر از بازار شام میشد و تا مادرش اخطار نمیداد تمیزش نمیکرد. وقتی نگاهش میکردم، انگار خنجر در قلبم فرو میرفت. شبها در اتاق معصومه که دیگر از برای من بود، خون گریه میکردم. انگار سام را دوباره از دست داده بودم؛ در آن حد ناراحت بودم و احساس بیکسی میکردم.
روزها از پی هم میگذشت و من منتظر معجزه بودم. معجزهای که علیاکبر را به من برگرداند؛ اما غیرممکن بود. حرفزدن علیاکبر با من، جز محالات بود. فقط برایم خاطراتش مانده بود و درست در آن زمان، عجیب قدرش را دانستم.
هیچچیز نتوانست او را تغییر دهد. یک افسردهی به تمام معنا شد و من از او بدتر. هر شب از سام گله میکردم که من را در پارک تنها گذاشت، فرزان را نفرین میکردم که زندگیام را گرفت، خودم را لعنت میکردم که حقیقت را زودتر به او نگفتم و علیاکبر را بهخاطر سردیهایش.
romangram.com | @romangram_com