#من_به_برلین_نمیروم_پارت_162


دماوند: دهنت رو وقتی وا می‌کنی، حواست باشه هر (...) ازش در نیاد.

علی اکبر: از دست‌پرورده‌ی یه سگ، چی میشه انتظار داشت جز یه توله‌سگ؟

دماوند: اسم بابام رو که می‌خوای بیاری دهنت رو آب بکش. یه بار دیگه توهین کنی، چنان می‌زنم که کمر راست نکنی.

علی اکبر: و فکر کردی منم می‌شینم نگات می‌کنم؟ هنوز انتقام یک‌هزارم بیچارگی‌های سمیه رو هم ازت نگرفتم.

با پوزخند به قد و قواره‌اش و چشمان خمارش اشاره می‌کند:

- خوبه سمیه نمی‌بینتت..

دماوند: هه..تو به کجا رسیدی؟ به یه عبا و عمامه؟ چی رو داری سر من می‌کوبی جناب؟

علی اکبر: به هر جا رسیدم، شرف داره به اون جهنمی که سر ازش درآوردی.

چشم‌هایش را ریز می‌کند و یقه‌اش را بیشتر می‌فشارد که پاره می‌شود:

- به‌خاطر غلطی که امشب کردی، پدرت رو درنیاوردم هر لحظه منتظر باش. الآن یکی دیگه باید جواب پس بده؛ ولی آسیا به نوبت..تجاوز به محدوده‌ی من بدجوری مجازات داره. حالا هم گمشو از خونه‌ام بیرون که بیشتر از این به گند نکشونیش.

و یقه‌اش را ول می‌کند و کنار می‌رود. دماوند نگاهی به من می‌کند و به سمت در می‌رود و بلند می‌گوید:

- یه درصد هم فکز نکن پام رو می‌کشم بیرون از زندگیت، حتی یه درصد!

و در را محکم به هم می‌کوبد و می‌رود. رفتنش، می‌شود حکم اعدام الیسیما به جرم...


romangram.com | @romangram_com