#من_به_برلین_نمیروم_پارت_161

- در رو باز نکن.

حفظ آبرو می‌خواهد بکند یا می‌خواهد با تمام وجود از دماوند انتقام بگیرد؟ می‌بینم که صورت هردونفرشان سرخ است و این‌بار نه از خشم، بلکه از سرخی خون. اشک‌های جاری از چشمان علی‌اکبر را می‌بینم. قلبم فشرده می‌شود. دماوند مشتش را دقیقا روی گونه‌ی علی‌اکبر می‌زند که او را به کنار پرت می‌کند. این بار دماوند روی علی‌اکبر می‌افتد. با تمام حرص و شاید بسی محکمتر از علی‌اکبر، مشت می‌زند. ذات هیچ‌کس به پاکی علی‌اکبر نمی‌شد که با تمام نفرتش، اما با اشک دماوند را زد.

دماوند بر سرش داد می‌کشد:

- وقتی روزگارِ یکی رو هفت‌سال سیاه می‌کنی، بدتر از اینا باید بخوری.

علی اکبر مشتش را دفع می‌کند و هولش می‌دهد:

- خودت رو میگی یا من رو؟

دماوند از برای من می‌زند و علی‌اکبر از برای یگانه عمه‌اش. دیگر طاقت ندارم. می‌دانم علی‌اکبر که به حرفم گوش نمی‌دهد؛ اما می‌روم و یقه‌ی دماوند را می‌کشم:

- ولش کن..تو رو خدا بس کنین!

دماوند ولش می‌کند و بر کنار صورتش روی زمین تف می‌اندازد. بلند می‌شود و تلو می‌زند:

- برو بمیر.

علی‌اکبر هم سریعا بلند می‌شود و با گوشه‌ی لباسش خون دماغش را پاک می‌کند؛ اما باز دوباره خون جاری می‌شود. نگران می‌شوم برای...خودم هم نمی‌دانم دقیقا برای کدامشان!؟

علی‌اکبر می‌غرد:

- شدی عین بابات...یه لاشی مال مردم خور.

دماوند به سمتش یورش می‌برد که این بار علی‌اکبر هم یقه‌اش را می گیرد و او را به دیوار پشت سر خودش می‌چسباند. هراسان می‌خواهم جلو بروم که زمین می‌خورم. دماوند و علی‌اکبر، یقه‌ی یکدیگر را می‌گیرند و خشمگین‌تر از دو گرگ زخمی به یکدیگر نگاه می‌کنند.

romangram.com | @romangram_com