#من_به_برلین_نمیروم_پارت_160


- من..تو..رو..می‌خوام..و..تو..علی اکبرو!

دست دماوند از لای موهایم پایین می‌افتد و به جایش دست دیگری یقه‌ام را از پشت می‌کشد و من از دماوند دور می‌شوم. جیغ می‌کشم. به بالای سرم نگاه می‌کنم و با دیدن علی‌اکبر دردم فراموشم می‌شود و مرگ را حس می‌کنم. عرق سردی از تیره‌ی کمرم می‌گذرد و دست‌هایم به رعشه می‌افتند. این نگاه خونین، بر جانم خنجر است. خدایا، دماوند راست می‌گوید؛ من و او چه‌قدر بدبختیم! چرا؟ چرا الآن باید علی‌اکبر بیاید؟

به جای اینکه بختم، علی اکبر یا دماوند را نفرین کنم، فقط خودم را لعن می‌کنم و می‌دانم علی‌اکبر سنگسارم هم کند حقم است. وقتی می‌گفت هـ ـر*زه‌ای، همیشه انکار می‌کردم و گاهی او را نیز متهم می‌کردم؛ اما حالا خودم، به تمام افکار علی‌اکبر مهر تایید زدم.

غریوش، مستی دماوند را هم از سرش می‌پراند چه برسد به منی که مست هم نیستم:

- روی در این خراب‌شده نوشته ف...ه خونه؟

نگاه سرخش را به دماوند می‌دهد و می‌بینم که ابرویش بالا می‌پرد. دماوند هم با نفرت در چشم‌هایش نگاه می‌کند. این دوئل نگاه، به چه جهنمی ختم می‌شود؟ علی‌اکبر پوزخندی می‌زند و می‌گوید:

- به به...شازده! جای بابای لاابالیت رو گرفتی؟ پرژه‌ی آلمان رو به ثمر رسوندین، خونه‌ی من رو می‌کنین جای کثافت‌کاریاتون؟

منظورش را نمی‌فهمم، جای پدر لاابالی‌اش را نمی‌فهمم. بعید می‌دانستم منظورش "پول مردم را بالاکشیدن" باشد.

دماوند با حرص دندان روی دندان می‌ساید و می‌گوید:

- هه! نهی از منکرم می‌کنی حاج آقا؟

خون جلوی چشمان سیاهش را می‌گیرد و داد می‌زند:

- به‌ قرآن می‌کشمت..واسه هر قطره اشک سمیه و هر کثافت‌کاری که با این آشغالتر از خودت راه انداختین تو خونه‌ی من!

علی‌اکبر و دماوند به جان هم می‌افتند و من جیغ می‌کشم. دماوند مستی‌اش مانع می‌شود تا دقیق مشت بزند؛ اما علی‌اکبر با تمام حرص و غیظش او را می‌زند. نمی‌دانم چه کنم، می‌دانم بروم جلو، خودم قربانی می‌شوم. بلند می‌شوم و می‌روم تا کسی را خبر کنم تا این دو را از هم جدا کند که علی‌اکبر داد می‌زند:


romangram.com | @romangram_com