#من_به_برلین_نمیروم_پارت_159
-چرا مست کردی؟ وای خدایا...
دماوند روی گلیم فرش ولو میشود و با همان چشمهای بسته میگوید:
- بهخـ...خاطر..تو.
حرصم میگیرد و میگویم:
- مست و پاتیلشدنت رو گردن من ننداز.
دیگر جوابی نمیدهد. نگران به سمت آشپزخانه میروم و یک شربت آبلیمو و عسل را هولکنان برایش آماده میکنم. فکر علیاکبر پر میکشد، به خودم دلداری میدهم که امروز نمیآید و در ذهنم فقط دماوند میماند.
هراسان به پذیرایی میروم و کنارش زانو میزنم. سریع شانههایش را تکان میدهم و میگویم:
- دماوند...هی...دماوند میشنوی صدام رو؟
اصوات نامفهومی را میشنوم. لعنتی معلوم نیست چهقدر خورده است! حرصم میگیرد که ادعا میکند بهخاطر من بوده است و اما معلوم نیست چند پیک به نوش چند لاشیِ هـ ـر*زه بالا رفته است. شده ام آش نخورده و دهان سوخته.
سرش را روی پایم میگذارم و سعی میکنم شربت را به او بخورانم که دستش بالا میآید و در موهایم فرو میرود. اخم میکنم و میگویم:
- نکن دماوند!
سرش را روی پایم میچرخاند و دستش را به تار تار موهایم میکشد. میخواهم دستش را پس بزنم که صدایش هوش از سرم میبرد:
- مَـ...ن و...تو..چه...قــ...در..بی..چا..ره ایم..
باز قلبم شروع به خامشدن میکند، باز نرم میشود؛ اما صدای وجدانم که طبق معمول وقتی دماوند را میبیند اخطار خــ ـیانـت میدهد، بلند میشود. میخواهم دستش را پس بزنم که با دست دیگرش، مچم را میگیرد و با حالی خراب میگوید:
romangram.com | @romangram_com