#من_به_برلین_نمیروم_پارت_158


شل و وارفته به دیوار تکیه داده است. سرش را بلند می‌کند و من با دیدن چشم‌های سرخش، دل‌نگران می‌شوم. یک هفته به خودم دیکته کرده بودم "دماوند نه" و حالا آمده بود و تمام معادلاتم را به هم ریخته بود. با هراس می‌گویم:

-خوبی؟ چرا چشات قرمزه؟

خودش را به سمت داخل خانه می‌کشاند و به در تکیه می‌دهد که جیغ خفه‌ای می‌کشم. با صدای کشداری می‌گوید:

- وای دارمـــ....میـ...میـ...رم!

نمی‌دانم چادر را بگیرم که از سرم نیفتد یا قامت خمیده‌ی دماوند را. در از زیر دستش در می‌رود و قبل از آنکه بیفتد، می‌گیرمش. چادر از سرم می‌افتد. هراسان می‌گویم:

- یا خدا...دماوند برو جون هر کی دوست داری...اگه علی‌اکبر ببینه پدرم رو درمیاره!

صدایش را گنگ می‌شنوم:

- غَـ..لط..کردِه..

کم مانده است گریه‌ام بگیرد:

- بیاد ببینه شر درست می‌کنه اون‌وقت تو به غلط‌کردن میفتی. دماوند التماست می‌کنم برو.

سرش را کمی بلند می‌کند و به چشم‌هایم نگاه می‌کند. چشم‌هایش خمارند؛ مست مست است.

- حالــ...م خیـ...لی..بده..بت..پَنـ...اه آور..دم!

ترجیح می‌دهم قبل از آنکه یکی از همسایه‌ها من را ببیند، در را ببندم. قلبم در جایی حوالی دهانم می‌کوبد. می‌ترسم هر لحظه در باز شود و علی‌اکبر داخل بیاید.


romangram.com | @romangram_com