#من_به_برلین_نمیروم_پارت_157

من هم کنارش به دیوار تکیه می‌دهم و همه‌ی تردیدها را کنار می‌زنم. همه‌چیز را می‌گویم، ریز به ریز. دقیقاً از جایی که از سام متنفر شدم تا همین چند روز پیش. مو به مو از بدبختی‌هایم می‌گویم. می‌شنود، پا به پایم حرص می‌خورد، عصبانی می‌شود، پدرش را توجیه می‌کند، من هم پدرم را توجیه می‌کنم. ناراحت می‌شود، تلخند می‌زند، علی‌اکبر را به باد فحش می‌گیرد، به زمین مشت می‌زند، فرزان را نفرین می‌کند. سرش را به دیوار می‌کوبد که زخم می‌شود و از آن خون می‌رود. امان نمی‌دهد نگرانش شوم؛ می‌گوید "بگو! خلاصم کن لعنتی." برای مظلومیت و بدبختی‌ام بغض می‌کند. او چه‌قدر خوب بود! بعد از هفت‌سال، همه‌چیز را گفتم و خالی شدم. احساس کردم خیلی هم تنها و بیچاره نیستم؛ همین که کسی بود که همدمم بشود کفایت می‌کرد. هفت‌سال بود لب از لب باز نکرده بودم. به چه کسی می گفتم!؟ صدایی مدام در ذهنم می‌پیچید:«چرا بهش اعتماد کردی؟ چرا همه چی رو بهش گفتی؟ چرا زیر و بم زندگیت رو نشونش دادی؟»

جواب وجدان و قلبم را دادم:«من دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم. دست خودم نیست، قبولش دارم...»

همه‌چیز را می‌گویم و با این جمله شروع می‌کنم:

- من دختر واقعی سام نیستم، اصلا دختر نیستم!

و او نمایش را تمام می‌کند:

- شیرینی که بهم دادی، زهر شد به جونم.

آن‌قدر گریه می‌کنم و هق می‌زنم که دماوند برای آرام‌کردنم در آغوشم می‌گیرد. همه‌ی وجودم لبریز از حسی ناب به نام دوست‌داشته‌شدن و امنیت می‌شود. می‌خواهم از خودش و حصار دستانش فرار کنم؛ اما نمی‌توانم. اگر بروم هم، قلبم جا می‌ماند. آرام می‌شوم؛ نه به‌خاطر گرمای وجودش، نه به‌خاطر نوازش‌هایش که از روی روسری آن را حس می‌کنم، نه! به‌خاطر حس خوب آرامشی که از مهر و محبت درونش بر قلبم ساطع شد، آرام می‌شوم. عجیب آرام می‌شوم؛ اما چیزی که آزارم می‌داد، صدای وجدان بیدارم بود که من را به خیانتکاری متهم می‌کرد؛ خــ ـیانـت به علی‌اکبر.

اصرار می‌کنم برویم بیمارستان؛ اما قبول نمی‌کند. بالاخره آن‌قدر دعوا می‌کنم که می‌رویم و دو بخیه می‌خورد. هیچ تلاشی برای بیرون‌آوردن من از آن حال نمی‌کند؛ چون خودش صدبرابر نیاز به کمک داشت. من هم حالم آن‌قدر بد بود که نمی‌توانستم به خودم دلگرمی بدهم؛ اما سعی می‌کردم او را کمی آرام کنم. از خودش و فرزان گرفته تا سام و حتی البرز، همه را نفرین می‌کند. انگار به جنون رسیده باشد، نه حرف‌های من را می‌شنود نه چیزی. از او که سر پدرش رگ غیرتش باد می‌کرد، مقصر تلقی‌کردنش بعید بود.

آن شب، وقتی من را پیاده کرد، عجیب حس کردم قلبم را هم با خودش برد. حس کردم قلبم در آن سوسک آلبالویی جا ماند. تا صبح هم به علی‌اکبر فکر کردم هم دماوند. به دماوند و محبت‌هایش دل بسته بودم و از طرفی خودم را مقصر می‌دانستم. وقتی عقد کرده بودیم، مثلا من به علی‌اکبر متعهد شده بودم. خــ ـیانـت که فقط به جسم نبود، قلب هم درگیر بود. من نمی‌گذاشتم دماوند به من دست بزند؛ اما قلبم را دودستی تقدیمش کرده بودم. این خود خود خــ ـیانـت بود. خودم هم نمی‌دانستم چه چیز درست و چه چیز غلط است. نه می‌توانستم علی‌اکبر را ول کنم و بروم و خنجر بزنم و آبروی هر چه زن متعهد است را ببرم و نه می توانستم به قلبم بفهمانم فکرکردن و دل‌بستن به دماوند جرم است. وقتی متاهل می‌شوی، دیگه تمام شد. متاهل‌شدن یعنی متعهدشدن و من به هیچ قیمتی نمی‌توانستم به علی‌اکبر خــ ـیانـت کنم، حتی اگر او خــ ـیانـت کند!

***

کنج خانه می‌نشینم. همه جا را گردگیری کرده بودم و از حمام برگشته بودم. در حالی که موهایم را شانه می‌زنم، به این فکر می‌کنم اگر آن مبل تک‌نفره را به سمت چپ ببرم بهتر می‌شود یا به سمت راست؟

به ساعت نگاه می‌کنم؛ ساعت شش است. نمی‌دانم علی‌اکبر امشب می‌آید یا نه. کم پیش می‌آمد چهارشنبه‌ها به خانه بیاید. می‌خواهم موهای بورم را با کش مو ببندم که زنگ خانه به صدا در می‌آید. شانه را سر جایش می‌گذارم و چادر گلدار آبی‌ام را به سر می‌زنم و به سمت در می‌روم.

از چشمی نگاه می‌کنم؛ اما کسی را نمی‌بینم. شانه بالا می‌اندازم که باز صدای زنگ بلند می‌شود. با خودم کنار می‌آیم و در را باز می‌کنم و با دیدن دماوند بلند می‌گویم:

- هیـن!

romangram.com | @romangram_com