#من_به_برلین_نمیروم_پارت_156
- مجبورت کردن زن علیاکبر شی؟
با کمی حیرت نگاهش میکنم. چهطور فهمید زن علیاکبرم؟! چشمهایش را میبندد و پوف کلافهای میکشد:
- تعقیبت میکردم میدونستم خونهی اونایی. همیشه با خودم میگفتم اون خانواده چهطور تو رو قبول کردن، حالا میفهمم..
پوزخند میزند؛ فکر کنم به خودش:
- من یه احمق به تمام معنام.
کلافه سرش را به کف دستانش تکیه میدهد. میبینم که خیسی گوشهی پلکش را با دست پاک میکند. اشکم به حال و روزش میچکد. من بدبخت بودم و بدبختیام عاشقم را هم درگیر خودش کرد. لعنت به من، چرا برای ناراحتیاش تا مرز دقکردن میروم؟
- حوصله داری برات بگم چــ...چی شد؟
کنارم، به دیوار تکیه میدهد. سرش را به دیوار میزند و زمزمهوار تکرار میکند:
- لعنت به من!
دستهایم جلو میروند؛ اما آنها را در هوا نگه میدارم. تنها میتوانم زبانم را بچرخانم:
- نکن دماوند.
سیبک گلویش جابهجا میشود و من با خودم فکر میکنم آیا بغضش را قورت داد؟
- بگو، همینجا.
romangram.com | @romangram_com